ادوکلن خود را با توجه به نوع پوستتان انتخاب کنید

 

معمولاً وقتي افراد مي خواهند اودکلن بخرند، يکي از دو کار زير را انجام مي دهند:

 

-دنبال همان عطري که از دوران دبيرستان استفاده مي کردند خواهند بود.

 

- عطري را انتخاب مي کنند که در هنگام خريد به نظرشان خوشبو بيايد.

 

البته راه دوم بسيار بهتر از راه اول به نظر مي آيد، اما براي انتخاب عطر فقط مهم اين نيست که کدام به نظرتان خوشبو بيايد. پوستتان هم مهم است و اينکه آيا با پوست شما سازگاري دارد يا خير. رايحه هر عطري براي افراد مختلف متفاوت است چرا که اين رايحه تا حد زيادي به نوع پوست شما و مواد تشکيل دهنده ي آن عطر بستگي دارد.

 

 

براي داشتن انتخاب بهتر متن زير را مطالعه کنيد.


روش تست ادوکلن:

 

قبل از اينکه با اصول سازگاري عطر با پوستتان آشنا شويد، ابتدا برايتان چند نکته براي انتخاب اوليه ادوکلن ذکر مي کنيم:

 

در انتخاب هر ادوکلن سه مرحله وجود دارد. زماني که در فروشگاه هستيد، ادوکلن مورد نظرتان را برداشته و کمي از آن را به عنوان نمونه روي کاغذ تستر بزنيد و بو کنيد. اين اولين مرحله و اولين احساس شما نسبت به رايحه اين عطر است.

 

چند دقيقه صبر کنيد و بعد دوباره کاغذ را بو کنيد. اين دومين مرحله است. در اين مرحله شما رايحه جديدي بعد از از بيرون رفتن رايحه اول از بينيتان به مشامتان خواهد خورد.

 

40 دقيقه تا يک ساعت ديگر صبر کرده و دوباره کاغذ را بو کنيد. اين مرحله سوم است و در اين مرحله شما بويي استشمام خواهيد کرد که براي چندساعت ماندگار خواهد بود. اگر رايحه اين عطر در هر سه مرحله مورد پسند شما بود، مي توانيد آن را انتخاب کنيد.

 

 

ترکيباتي در ادوکلن ها که بايد از آنها پرهيز کرد:

 

انواع بسياري از ادوکلن ها حاوي ترکيباتي مصنوعي هستند. بعضي از انواع متداول اين ترکيبات که باعث مشکلات پوستي مثل خارش، جوش، آماس و اگزما و حتي مشکلات تنفسي مي شوند شامل انواع زير هستند:

 

الکل بنزين,استات بنزين ,بنزالدئيد,ليمونين,لينالول,آ- پينن,استات اتيل,استون

 

متاسفانه، هيچيک از عطرسازها ترکيبات عطرها را روي شيشه آن ذکر نمي کنند. اما شما مي توانيد فرض کنيد که يکي از ترکيبات اصلي همه عطرها الکل اتيل است. اين ماده باعث مي شود که روغن هاي عطر به هم آميخته شود.

 


چطور بفهميم عطري با نوع پوستمان سازگاري دارد؟

 

کيفيت ادوکلن و تاثيرگذاري آن، هر دو به مسائل زيادي از جمله رژيم غذايي، محيط، ژنتيک و رفتارها (مثل فشارهاي عصبي ، سيگار کشيدن،...) بستگي دارد. اما يکي از مهمترين فاکتورها نوع پوست شما و درجه رطوبت آن است. هر چه پوست مرطوب تر (يا خشک تر) باشد، ادوکلن رايحه اي قوي تر (يا ضعيف تر) خواهد داشت.



پوست هاي چرب و مرطوب:

 

افرادي که پوست هايي با رطوبت و چربي زياد دارند، فعاليت شيميايي بدنشان بيشتر است. اين چربي اضافي روي سطح پوست مي تواند با ادوکلن ترکيب شده و عطر دوام بيشتري پيدا کند. اما اين چربي زياد ممکن است همچنين باعث شود که رايحه ي عطر تغيير کرده و به بويي ناخوشايند تبديل شود.

 

براي جلوگيري از اين مسئله، در طي روز از مقدار کمتري ادوکلن استفاده کنيد يا اينکه از ادوکلن هايي با بويي ضعيف تر يا عطرهايي که کمتر با عطر مشک و بيشتر با عطر ميوه ها و گل ها ساخته شده باشد استفاده کنيد. ادوکلن هايي که براي فصل تابستان ساخته شده اند براي مردهايي که پوست چرب دارند بهترين نعو به حساب مي آيد.

 


پوستهاي خشك و حساس:

 

ادوکلن بسيار سريعتر در پوست هاي خشک از بين مي رود، به همين دليل بايد مقدار بيشتري مورد استفاده قرار گيرد. هرچند، به خاطر وجود ترکيبي مثل الکل اتيل، استفاده زياد هم ممکن است باعث خشک کردن هر چه بيشتر و خراب کردن پوست شود. مسئله بسيار پيچيده اي است...

 

با دانستن اين مطلب، افرادي که پوست هايي خشک دارند بايد دنبال عطر هاي زمستاني باشند. اين ادوکلن ها عطر قوي تري دارند و در هواي خشک و سرد ماندگاري طولاني دارند.



پوست هاي حساس:

 

بزرگترين خطر براي مردهايي که پوست حساس دارند اين است که از ادوکلن هاي قوي استفاده کنند در حاليکه از ساير محصولات پوستي قوي نيز استفاده مي کنند. اگر پوستتان دچار آکنه و کهير است، بهتر است که ازاستفاده ادوکلن بعد از استفاده از افترشيو و اسپري بدن خودداري کنيد، به خاطر اينکه ممکن است باعث آلرژي شود.

 

افرادي که پوست حساس دارند مي توانند از همان قوانين مربوط به پوست هاي خشک در خريد ادوکلن استفاده کنند، اما بهتر است که ترکيباتي که در اين عطرها استفاده مي شود همه از مواد طبيعي باشند.



چند نکته ديگر:

 

براي گرفتن نتيجه مطلوب ادوکلن را به گلو، مچ ها، سينه و اطراف گردنتان بزنيد. اين قسمت ها بهترين نواحي هستند که عطر بتواند با چربي طبيعي بدن شما مخلوط شود. نکته ديگر اينکه قبل از لباس پوشيدن از عطر به پشت زانوهايتان هم بزنيد چون اين ناحيه رايحه را به خوبي منتشر مي کند. افراد بسياري عادت دارند که در آخر کار کمي هم از عطر روي لياسهايشان اسپري کنند، اما اين کار منع مي شود چون به لباس آسيب مي رساند.

 

و در آخر نکته ديگري اضافه مي کنيم و آن اين است که هيچ کس نبايد تا زماني که نزديکتان نشده است رايحه عطرتان را استشمام کند. اگر وارد اتاقي شديد و مردم پشت سر شما بو کشيدند، مشخص است که زياد از عطرتان استفاده کرده ايد. براي اطمينان به هر اندازه که مي توانيد مقدار کمتري استفاده کنيد. خانم ها دوست دارند شما را بو کنند، نه عطر کرستين ديور را!

سعي کنيد در انتخاب عطر هم مثل انتخاب صابون يا مرطوب کننده به پوستتان اهميت دهيد و با توجه به نوع پوستي که داريد، ادوکلنتان را تهيه کنيد.

منبع:FunShad.com



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

 

آشنایی با موزه جواهرات ملی

 

تاریخچه جمع‌آوری و نگهداری جواهرات در ایران، از دوره حکومت صفویه آغاز می‌شود.تا قبل از صفویه‌، جواهرات گران‌بهایی در خزانه دولتی وجود نداشته و پادشاهان صفوی بیش‌از دو قرن به جمع‌آوری جواهرات پرداختند.



حتی کارشناسان دولت صفوی، جواهرات را از بازارهای هند و عثمانی و کشورهایی مانند فرانسه و ایتالیا خریداری می‌کردند و به اصفهان‌، پایتخت حکومت‌، می‌آوردند.



در پایان سلطنت شاه سلطان حسین و با ورود محمود افغان به ایران‌، خزاین دولت با حمله افغان‌ها غارت شد و مقداری از آن‌ها که به وسیله محمود افغان به اشرف افغان منتقل شده بود، پس از ورود شاه تهماسب دوم به اصفهان‌، به چنگ نادر افتاد و از خروج آن‌ها از ایران جلوگیری شد.



بعداً نادر برای پس گرفتن آن قسمت از جواهرات که به هندوستان منتقل شده بود، نامه‌هایی به دربار هند نوشت‌، اما جواب نامساعد شنید. پس از لشکرکشی نادر به هند، محمدشاه گورکانی مبالغی نقدینه‌، جواهر و اسلحه تسلیم نادر کرد.



اما بخشی از اموال و خزاینی که نادر از هندوستان به دست آورده بود به ایران نرسید و در راه بازگشت به ایران از میان رفت‌.



نادر پس از بازگشت به ایران‌، مقدار قابل ملاحظه‌ای از جواهرات را به رسم ارمغان برای امرا و حکام و شاهان کشورهای همسایه فرستاد.



هم‌چنین مقداری از اشیای نفیس و مرصع را به آستان حضرت امام‌رضا (ع‌) تقدیم کرد و مقداری را نیز به سپاه خود بخشید.



در سال 1160 پس از قتل نادر، احمد بیگ افغان ابدالی‌، از سرداران نادر، دست به غارت جواهرات خزانه نادر زد. از جمله گوهرهایی که از ایران خارج شد و هرگز بازنگشت‌، الماس معروف کوه نور بود. این الماس در سال 1266 به ملکه ویکتوریا اهدا شد.



در دوران قاجار مجموعه جواهرات جمع‌آوری و ضبط شد و تعدادی از جواهرات بر تاج کیانی‌، تخت نادری‌، کره جواهرنشان و تخت‌طاووس نصب گردید.



در سال 1316 ، قسمت عمده جواهرات به بانک ملی ایران منتقل شد و پشتوانه اسکناس و بعداً وثیقه اسناد بدهی دولت به بانک بابت پشتوانه اسکناس قرار گرفت‌.



خزانه فعلی در سال 1334 ساخته و در سال 1339 با تأسیس بانک مرکزی ایران افتتاح و به این بانک سپرده شد.

 

آشنایی با موزه جواهرات ملی

 

 

 

این موزه تا قبل از انقلاب فعالیت داشته و بعد از آن تعطیل و دوباره در سال 1369 برای عموم بازگشایی شد.



جواهرات مهم این موزه الماس دریای نور، تخت طاووس یا تخت خورشید، تخت نادری و کره جواهر نشان است‌.


موزه جواهرات ملی با مساحتی حدود 1000 مترمربع مجهز به سیستم ایمنی است که توسط آلمانی‌ها ساخته شده است‌.



برخی از جواهرات شاخص موزه:


* دریای نور


دریای نور، درشت‌ترین و زیباترین الماس برلیان در میان گوهرهای سلطنتی ایران و یکی از گوهرهای معروف جهان است‌. گفته می‌شود این الماس هزار سال پیش کشف و استخراج شده است‌. وزن آن 7 مثقال و 20 نخود، یعنی در حدود 182 قیراط‌، و صورتی است‌، ولی پیش از تراش‌، زیادتر از این بوده است‌.



این الماس توسط نادرشاه افشار، جزو هدایای محمد شاه گورکانی و غنایم جنگی از هند به ایران آورده شده و بعد از طی دوران‌های مختلف به دست شاهان قاجاریه رسیده است‌.



* کره جغرافیایی

کره جغرافیایی که وزن آن با پایه‌های طلایی آن حدود 37/5 کیلوگرم و روی آن 51366 قطعه جواهر گوناگون به وزن 3656/4 گرم نشانده شده است‌.


اقیانوس‌ها و دریاهای زمردنشان و آسیا مرصع به یاقوت و لعل‌، ایران مرصع به الماس‌، اروپا مرصع به یاقوت‌، آفریقا مرصع به یاقوت سرخ و کبود و آمریکای شمالی و جنوبی و استرالیا مرصع به یاقوت و لعل است و خط استوا به وسیله الماس نشان داده شده و دو حلقه زرین ساده که در روی آن‌ها گل‌های الماس نشان نصب شده‌، به طور متقاطع کره را در میان گرفته است‌.



روی کره القاب ناصرالدین شاه منبت و الماس نشان شده است‌. در این کره‌، کوه دماوند با یاقوت درشتی مشخص و شهر تهران با یاقوت معروفی به نام اورنگ زیب نمایان است‌.

 

 

آشنایی با موزه جواهرات ملی

 

* تاج‌ماه

تاج‌ماه که بعد از دریای نور، در میان جواهرات سلطنتی خودنمایی می‌کند. این سنگ سفید و خوش آب و رنگ بادامی شکل 112 قیراط وزن دارد و در وسط بازوبند سلطنتی بازوی چپ قرار داشت‌. اما بعدها به صورت دگمه یا بر روی سینه یا پیش کلاه نصب می‌کردند و اینک به صورت پیاده در خزانه جواهرات سلطنتی ایران نگه‌داری می‌شود.



* تاج‌کیانی

تاج‌کیانی، تاجی است که پادشاهان در مراسم تاج‌گذاری از آن استفاده می‌کردند.

 



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

 

 

مجلس در رأس امور است،10دلیل جهت استحضار جناب رئیس جمهور

مجلس در رأس امور است

10 دلیل جهت استحضار جناب رئیس جمهور

البته ، باید به تلخی گفت که خود مجلسی ها در بروز و ظهور وضعیت انفعال و ارزانی پارلمان متهمان ردیف اول هستند که از دیر باز گفته اند حرمت هر امامزاده ای را باید متولی اش نگاه دارد...به سخن دیگر بخشی از مسولیت ها و اختیارات رئیس جمهور در قانون اساسی، پس از تغییر، به رهبری منتقل و اختیارات نخست وزیر نیز به رئیس جمهور منتقل شد.

عصرایران - محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران در گفت و گو با روزنامه ایران درباره عبارت" مجلس در راس اموراست" اظهار داشت که این جمله مربوط به زمانی است که در ایران ، نظام پارلمانی حاکم بود و اکنون که پست نخست وزیری حذف شده، قوه مجریه، قوه اول کشور است.

وی در این باره توضیح داده است: "بعضي‌ها يك جمله حضرت امام(ره) را متعلق به زماني كه نظام ما پارلماني بوده برجسته مي‌كنند، آن‌زمان رئيس‌جمهور مسئول اداره كشور نبوده بلكه نخست‌وزير مسئول اداره كشور بوده كه از طريق مجلس انتخاب مي‌شده است. آن موقع مجلس بالا‌ترين بود. اكنون در قانون اساسي قوه مجريه بار اصلي اداره كشور را بر دوش دارد و قواي ديگر بايد كمكش كنند... ."

در خصوص این اظهار نظر بی سابقه و البته خطرناک ، ذکر نکاتی چند ضرورت دارد:

1- احمدی نژاد طوری درباره مسوولیت کنونی دولت در اداره کشور سخن می گوید که گویا در دوره قبل از اصلاح قانون اساسی ، قوه مجریه هیچ کاره بوده و از همین رو ، مجلس در رأس امور معرفی شده است ، این در حالی است که در دوره قبل از تغییر قانون اساسی نیز بار اصلی اداره کشور بردوش قوه مجریه بوده و اصولاً تغییر ماهیتی در وظایف و کارکرد دولت پدید نیامده است.

2- "بودن مجلس در راس امور" نه از باب حاکمیت نظام پارلمانی(با حضور نخست وزیر در صدر وزرا) بلکه به دلیل جایگاه مهم پارلمان در قانون اساسی و اختیارات این نهاد است؛ اختیاراتی بی بدیل که نمی توان مانند آنها را در دو قوه دیگر یافت.

بنابراین نمی توان گفت حالا که پست نخست وزیری حذف شده ، مجلس دیگر در رأس امور نیست و اساساً سوال اینجاست که وجود یا عدم وجود نخست وزیر چه ربطی به ارتقاء یا تنزل جایگاه پارلمان دارد؟!

تا قبل از تغییر قانون اساسی، رئیس جمهور دومین مقام عالی کشور و نخست وزیر رئیس هیئت دولت بود اما پس از تغییر قانون اساسی، پست نخست وزیری حذف و شخص رئیس جمهور همزمان رئیس هیئت دولت نیز شد و مسولیت های نخست وزیر را برعهده گرفت. این درست است که سمت نخست وزیری حذف شد اما از آن سو، جایگاه رئیس جمهور نیز به سطح نخست وزیر تنزل یافت.

به سخن دیگر بخشی از مسولیت ها و اختیارات رئیس جمهور در قانون اساسی، پس از تغییر، به رهبری منتقل و اختیارات نخست وزیر نیز به رئیس جمهور منتقل شد.

در قانون اساسی قبل از تغییر، رئیس جمهور "مسئولیت تنظيم‏ روابط قواي‏ سه‏ گانه‏" را برعهده داشت که این مسولیت پس از تغییر قانون اساسی، به رهبری سپرده شد.

پس از تغییر قانون اساسی ، اصل 122 نیز تغییر کرد و برخلاف گذشته، رئیس جمهور علاوه بر ملت در برابر مجلس و رهبری نیز باید پاسخگو باشد لذا می توان نتیجه گرفت پس از تغییر قانون اساسی، میزان پاسخگویی دولت و رئیس جمهور به مجلس افزایش یافت.

3- در تغییر قانون اساسی مصوب 1368، هیچ تغییری در میزان اختیارات مجلس در نظارت بر قوه مجریه ایجاد نشد و از این رو  مجلس همچنان می تواند برای نظارت بر قوه مجریه، تذکر دهد ،سوال کند، وزیران یا شخص رئیس جمهور را استیضاح کند و از این راه آنها را عزل کند.

مجلس حق دارد در همه امور کشور و حتی در امور نهاد ریاست جمهوری و نهادهای زیر نظر رهبری نیز تحقیق و تفحص کند ، حقی که دولت از آن بی بهره است.

این که مجلس می تواند بر دولتی ها و رئیس شان نظارت کند و حتی رئیس جمهور را عزل کند ، به تنهایی دلیل بر ان است که مجلس در مرتبت بالاتری از دولت قرار دارد و الا اگر مجلس در جایگاه پایین تری قرار داشت ، مگر می توانست رئیس جمهور و وزیران را عزل کند. در هر سیستم مدیریتی ، حق عزل ، با مقام بالادست است.

فراموش نکنیم که در قانون اساسی ایران ، مجلس حق انحلال دولت را (با استیضاح کابینه) دارد ولی رئیس جمهور چنین حقی را درباره مجلس ندارد و بر خلاف برخی کشورها ، نمی تواند خواستار انحلال پارلمان شود.

4- جایگاه مجلس آنقدر رفیع است که رئیس جمهور پس از انتخاب می بایست به خدمت نمایندگان مجلس برود و در حضور آنها ،سوگند خدمتگزاری یاد کند. اگر رئس جمهور این مهم را به جای نیاورد ، نمی تواند کلید دفتر ریاست جمهوری را تحویل بگیرد.

5- رئیس جمهور و هیئت دولت مجری قوانینی است که توسط مجلس شورای اسلامی به تصویب رسیده اند. قوه مجریه خود حق قانون گذاری ندارد و تنها می تواند پیش نویس قوانین درخواستی خود را در قالب لایحه به مجلس ارائه کند تا در صورت تایید مجلس، به قانون تصویب شود.

6- در میان قوانین در کشور، قطعا بودجه سالیانه از اهمیت بی نظیری برخوردار است. شایدگفت پس از قانون اساسی و آئین نامه مجلس شورای اسلامی، قانون بودجه سالیانه، مهمترین قانون قلمداد شود. بررسی، تایید و تصویب قانون بودجه سالیانه نیز برعهده مجلس شورای اسلامی است.

7- کمیسیون اصل 90 در مجلس شورای اسلامی قرار دارد که هر کسی شکایتی از قوای سه گانه داشته باشد می تواند به آن مراجعه کند و مجلس نیز موظف است رسیدگی کند و از دیگر قوا ، از جمله قوه مجریه توضیح بخواهد.

8- همچنین بسیاری از اقدامات دولت ، منوط به تایید و تصویب مجلس شورای اسلامی دارد. در این باره می توان به استناد اصول متعدد قانون اساسی می توان به موضوعات زیر اشاره کرد:

*بناها و اموالي‏ دولتي‏ كه‏ از نفايس‏ ملي‏ باشد قابل‏ انتقال‏ به‏ غير نيست‏ مگر با تصويب‏ مجلس‏.

* گرفتن‏ و دادن‏ وام‏ يا كمك هاي‏ بدون‏ عوض‏ داخلي‏ و خارجي‏ از طرف‏ دولت‏ بايد با تصويب‏ مجلس‏‏ باشد.

* استخدام‏ كارشناسان‏ خارجي‏ از طرف‏ دولت‏ ممنوع‏ است‏ مگر در موارد ضرورت‏ با تصويب‏ مجلس‏‏.

* برقراري‏ حكومت‏ نظامي‏ ممنوع‏ است‏... دولت‏ حق‏ دارد با تصويب‏ مجلس‏‏ موقتا محدوديت هاي‏ ضروري‏ را برقرار نمايد.

*عهدنامه‏ ها، مقاوله‏ نامه‏ ها، قراردادها و موافقت‏ نامه‏ هاي‏ بين‏ المللي‏ بايد به‏ تصويب‏ مجلس‏‏ برسد.

9- مجلس تا آن اندازه در رأس امور است که حتی می تواند با ‏تغيير در خطوط مرزي موافقت کند ؛ این در حالی است که دولت اساساً نمی تواند در این موضوع وارد شود.

10- اگر رييس‏ جمهور ، معاونان‏ او و وزيران،‏ متهم شوند، رسیدگی به اتهامات آنها‏ در دادگاه با اطلاع‏ مجلس‏ شوراي‏ اسلامي‏ میسر است. این در حالی است که برای رسیدگی به اتهامات نمایندگان مجلس ، نیازی به اطلاع دولت نیست.

همه این دلایل که مستند به قانون اساسی و اصول حقوقی هستند ، نشان می دهند در رأس امور بودن مجلس ، نه یک امر تشریفاتی یا صرفاً مستند به جمله امام(ره) ، که یک الزام حکومتی برای تمشیت امور و جلوگیری از بروز استبداد است و هیچ کس حق ندارد مجلس را از رأس امور به زیر کشد و ادعاهای عجیب و غریب کند.

البته ، باید به تلخی گفت که خود مجلسی ها در بروز و ظهور وضعیت انفعال و ارزانی پارلمان متهمان ردیف اول هستند که از دیر باز گفته اند حرمت هر امامزاده ای را باید متولی اش نگاه دارد..../تحلیل:عصرایران



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

ترجمه فارسی صحیفه سجادیه و كان ‌من‌ دعائه عليه السلام اذا استقال عن ذنوبه ‌او‌ تضرع ‌فى‌ طلب العفو عن عيوبه    اقال اقاله ‌و‌ استقال استقاله اصل اقاله برداشتن عقد ‌و‌ ‌از‌ لغزش ‌در‌ گذشتن ‌و‌ باب استفعال ‌او‌ ‌در‌ بعضى مقامات استعمال شود ‌در‌ طلب ‌در‌ گذشتن ‌از‌ گناه ‌و‌ معصيت ‌و‌ ‌از‌ اين قبيل است قول حضرت سجاد عليه السلام ‌در‌ زيارت ‌و‌ زلل ‌من‌ استقالك مقاله.   يعنى: بوده است ‌از‌ دعاى ‌آن‌ سيد بزرگوار عليه السلام ‌در‌ زمانيكه طلب تجاوز نمود ‌از‌ گناهان خود ‌يا‌ زارى ‌مى‌ كرد ‌در‌ طلب عفو ‌از‌ عيبهاى خود اين عنوان ‌و‌ عنوان گذشته ‌در‌ غالب ابواب ‌و‌ آينده ‌در‌ بعضى ‌با‌ همديگر متقارب ‌و‌ متناسب است ‌و‌ ظاهر ‌آن‌ است ‌كه‌ اين عناوين عناوينى است ‌كه‌ شيوخ ‌و‌ علماء ‌به‌ حسب ذوق ‌و‌ سليقه ‌ى‌ خود ذكر نموده اند ‌نه‌ اينكه امام عليه السلام بيان فرموده باشد ‌كه‌ اين دعاى ‌من‌ بوده است ‌از‌ براى اين مطلب، ‌و‌ اين دعاى ‌من‌ بوده است ‌از‌ براى فلان حاجت ‌پس‌ ‌مى‌ شود غالب عناوين ‌را‌  
به حسب فهم ‌و‌ سليقه تغيير ‌و‌ تبديل داد.  
استغاثه: طلب يارى نمودن، فزع: پناه بردن.   خيفه: مصدر است اصل ‌او‌ خوفه بود مثل جلسه ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ جهت مناسبت كسره ‌ى‌ ‌ما‌ قبل قلب بيا كردند.   انتجاب: ‌از‌ نجب ‌به‌ معنى گريه نمودن.   يعنى: ‌اى‌ ‌آن‌ كسى ‌كه‌ ‌به‌ سبب مهربانى ‌او‌ ‌يا‌ ‌به‌ مهربانى ‌او‌ طلب يارى ‌مى‌ كنند گناهكاران، ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌به‌ سوى يادآورى احسانش پناه ‌مى‌ برند درماندگان ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌از‌ براى ترس ‌از‌ ‌او‌ جزع ‌و‌ گريه ‌مى‌ نمايند خطاكاران.  
استغاثه: طلب يارى نمودن، فزع: پناه بردن.   خيفه: مصدر است اصل ‌او‌ خوفه بود مثل جلسه ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ جهت مناسبت كسره ‌ى‌ ‌ما‌ قبل قلب بيا كردند.   انتجاب: ‌از‌ نجب ‌به‌ معنى گريه نمودن.   يعنى: ‌اى‌ ‌آن‌ كسى ‌كه‌ ‌به‌ سبب مهربانى ‌او‌ ‌يا‌ ‌به‌ مهربانى ‌او‌ طلب يارى ‌مى‌ كنند گناهكاران، ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌به‌ سوى يادآورى احسانش پناه ‌مى‌ برند درماندگان ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌از‌ براى ترس ‌از‌ ‌او‌ جزع ‌و‌ گريه ‌مى‌ نمايند خطاكاران.  
استغاثه: طلب يارى نمودن، فزع: پناه بردن.   خيفه: مصدر است اصل ‌او‌ خوفه بود مثل جلسه ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ جهت مناسبت كسره ‌ى‌ ‌ما‌ قبل قلب بيا كردند.   انتجاب: ‌از‌ نجب ‌به‌ معنى گريه نمودن.   يعنى: ‌اى‌ ‌آن‌ كسى ‌كه‌ ‌به‌ سبب مهربانى ‌او‌ ‌يا‌ ‌به‌ مهربانى ‌او‌ طلب يارى ‌مى‌ كنند گناهكاران، ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌به‌ سوى يادآورى احسانش پناه ‌مى‌ برند درماندگان ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌از‌ براى ترس ‌از‌ ‌او‌ جزع ‌و‌ گريه ‌مى‌ نمايند خطاكاران.  
انس: سكون ‌و‌ اطمينان قلب است، وحشه: مقابل انس است كئيب ‌و‌ كآبه بدى حال ‌و‌ شكستگى ‌را‌ گويند. غريب ‌و‌ كئيب صفت هستند ‌يا‌ صفت مخصصه ‌و‌ ‌يا‌ موضحه ‌اى‌ اطمينان ‌هر‌ وحشت دارنده ‌ى‌ ‌از‌ وطن دور، ‌و‌ ‌اى‌ رفع كننده ‌ى‌ ‌هر‌ حزن دارنده ‌ى‌ بدحال.   مخذول: خوار ‌و‌ ‌بى‌ ياور، فريد ‌و‌ منفرد: تنها.   عضد: بازو لكن استعاره ‌در‌ يار ‌و‌ ناصر شده.   طريد: دور شده.   يعنى: ‌اى‌ دادرس ‌هر‌ خوار ‌بى‌ ياور، ‌و‌ ‌اى‌ ياور ‌هر‌ احتياجمند دور شده ‌از‌ مقصود.  
وسعت: مقابل ضيق، گفته ‌مى‌ شود اين ظرف وسعت مظروف دارد.   يعنى: گنجايش ‌او‌ ‌را‌ دارد، ‌پس‌ معنى كلام امام (ع) چنين خواهد بود ‌كه‌ ‌تو‌ ‌آن‌ كسى هستى ‌كه‌ گنجايش دادى ‌تو‌ ‌هر‌ چيزى ‌را‌ ‌از‌ حيث رحمت ‌و‌ علم يعنى مهربانى ‌و‌ دانائى ‌تو‌ محيط است ‌به‌ ‌هر‌ شى ء ‌و‌ ‌هر‌ شى ء ‌را‌ علم ‌و‌ رحمت ‌تو‌ شامل است ‌پس‌ گنجايش ذات بارى تعالى ‌هر‌ چيزى ‌را‌ ‌به‌ حسب ‌آن‌ ‌دو‌ صفت است ‌نه‌ ‌به‌ حسب ذات ‌پس‌ اسناد وسعت ‌به‌ ذات بارى تعالى ‌هر‌ چيزى ‌را‌ بحسب ‌آن‌ ‌دو‌ صفت است ‌نه‌ بحسب ذات ‌پس‌ اسناد وسعت ‌به‌ ذات بارى اسنادى است ‌به‌ طريق مجاز نظير انبت الربيع البقله ‌از‌ اين جهت است ‌كه‌ تميز ‌از‌ براى رفع ابهام آورده است ‌به‌ قول خود رحمه ‌و‌ علما ‌پس‌ شبهه ‌بر‌ اينكه لازم اين عبارت ‌و‌ اسناد ‌آن‌ است ‌كه‌ خداى تعالى ‌در‌ مكان واقع شود ‌با‌ اين ‌كه‌ ‌او‌ منزه است ‌از‌ مكان بودن مندفع است ‌به‌ اينكه ذكر نموديم.   يعنى: توئى ‌كه‌ گنجايش دادى همه چيز ‌را‌ ‌از‌ رحمت ‌و‌ علم خود ‌و‌ توئى ‌كه‌ گردانيدى مر ‌هر‌ مخلوقى ‌را‌ ‌در‌ نعمت خود نصيب ‌و‌ بهره ‌ى‌ ‌هر‌ ‌دو‌ فقره ‌كه‌ امام عليه السلام فرموده است حاجت ‌به‌ برهان ‌و‌ دليل ندارد.  
وسعت: مقابل ضيق، گفته ‌مى‌ شود اين ظرف وسعت مظروف دارد.   يعنى: گنجايش ‌او‌ ‌را‌ دارد، ‌پس‌ معنى كلام امام (ع) چنين خواهد بود ‌كه‌ ‌تو‌ ‌آن‌ كسى هستى ‌كه‌ گنجايش دادى ‌تو‌ ‌هر‌ چيزى ‌را‌ ‌از‌ حيث رحمت ‌و‌ علم يعنى مهربانى ‌و‌ دانائى ‌تو‌ محيط است ‌به‌ ‌هر‌ شى ء ‌و‌ ‌هر‌ شى ء ‌را‌ علم ‌و‌ رحمت ‌تو‌ شامل است ‌پس‌ گنجايش ذات بارى تعالى ‌هر‌ چيزى ‌را‌ ‌به‌ حسب ‌آن‌ ‌دو‌ صفت است ‌نه‌ ‌به‌ حسب ذات ‌پس‌ اسناد وسعت ‌به‌ ذات بارى تعالى ‌هر‌ چيزى ‌را‌ بحسب ‌آن‌ ‌دو‌ صفت است ‌نه‌ بحسب ذات ‌پس‌ اسناد وسعت ‌به‌ ذات بارى اسنادى است ‌به‌ طريق مجاز نظير انبت الربيع البقله ‌از‌ اين جهت است ‌كه‌ تميز ‌از‌ براى رفع ابهام آورده است ‌به‌ قول خود رحمه ‌و‌ علما ‌پس‌ شبهه ‌بر‌ اينكه لازم اين عبارت ‌و‌ اسناد ‌آن‌ است ‌كه‌ خداى تعالى ‌در‌ مكان واقع شود ‌با‌ اين ‌كه‌ ‌او‌ منزه است ‌از‌ مكان بودن مندفع است ‌به‌ اينكه ذكر نموديم.   يعنى: توئى ‌كه‌ گنجايش دادى همه چيز ‌را‌ ‌از‌ رحمت ‌و‌ علم خود ‌و‌ توئى ‌كه‌ گردانيدى مر ‌هر‌ مخلوقى ‌را‌ ‌در‌ نعمت خود نصيب ‌و‌ بهره ‌ى‌ ‌هر‌ ‌دو‌ فقره ‌كه‌ امام عليه السلام فرموده است حاجت ‌به‌ برهان ‌و‌ دليل ندارد.  
فلان عال ‌اى‌ غالب ‌و‌ منه قوله تعالى لاتخف انك انت الاعلى شايد علو ‌و‌ برترى ‌هم‌ ‌از‌ اين قبيل است يعنى ‌از‌ قبيل غلبه ‌نه‌ ‌از‌ احترام ‌و‌ بلندى.   يعنى: توئى ‌آن‌ كسى ‌كه‌ عفو ‌او‌ غالب ‌و‌ بالاتر است ‌از‌ عقاب ‌او‌ ‌و‌ نكته ‌ى‌ اين مطلب واضح است زيرا ‌كه‌ عفو خير است ‌و‌ مطلوب بالذات، ‌و‌ عقاب ‌شر‌ است ‌و‌ مطلوب بالعرض ‌و‌ شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ مطلوب ذاتى غالب است ‌بر‌ مطلوب عرضى.  
سعى: ‌در‌ مشى تجاوز نمودن ‌در‌ مشى ‌و‌ پيش پيش رفتن است.   يعنى: توئى آنكه پيشاپيش ‌مى‌ رود رحمت ‌و‌ مهربانيش ‌در‌ پيش روى غضبش ‌و‌ ‌به‌ عبارت اخرى سبقت گرفتن رحمت است ‌بر‌ غضب ‌و‌ نكته ‌ى‌ تقدم رحمت ‌بر‌ غضب نيز معلوم است زيرا ‌كه‌ رحمت مقصود بالذات است، ‌و‌ غضب بالعرض چنانكه گذشت.   روايت شده است ‌كه‌ حبيب ‌بن‌ حرث عرض نمود خدمت حضرت ختمى مآب (ص) كه: ‌من‌ مردى هستم كسب كننده ‌ى‌ گناهان خداى عزوجل، فرمود: ‌اى‌ حبيب بازگشت ‌و‌ انابه نما ‌به‌ سوى خداى عزوجل عرض نمود: ‌من‌ توبه ‌و‌ بازگشت ‌مى‌ نمايم ‌و‌ ‌به‌ ‌آن‌ عود ‌مى‌ كنم فرمودند: ‌هر‌ وقت ‌كه‌ گناه مينمائى توبه ‌و‌ بازگشت نما ‌تا‌ آنجا ‌كه‌ فرمودند: ‌كه‌ عفو خدا زيادتر است ‌از‌ گناه ‌تو‌ ‌اى‌ حبيب ‌و‌ خداى عزوجل ‌در‌ قرآن صراحه ‌مى‌ فرمايد كه: ‌من‌ عفو ‌مى‌ نمايم ‌از‌ بسيارى ‌از‌ معاصى، ‌و‌ ‌در‌ بعضى ‌از‌ روايات وارد است كه: خداى عزوجل ‌مى‌ آمرزد ‌در‌ روز قيامت آمرزيدنى ‌كه‌ ‌در‌ هيچ قلبى خطور ‌آن‌ ننموده حتى آنكه ابليس ‌به‌ طمع افتد ‌و‌ اميدوار شود ‌كه‌ خواهد آمرزيده شد.  
و توئى آنكه بخشايش ‌او‌ بيشتر است ‌از‌ منع ‌او‌ خداى تعالى ‌را‌ منع نيست ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌از‌ قبل اوست همه عطاء است چنانچه ‌در‌ بعضى ‌از‌ روايات وارد است ‌كه‌ بعضى ‌از‌ بندگان مومنين هستند ‌كه‌ صلاح دين ايشان نيست مگر فاقه ‌و‌ خوارى ‌و‌ مرض ‌در‌ بدن ‌پس‌ خداى عزوجل مبتلا نمايد ايشان ‌را‌ ‌به‌ فاقه ‌و‌ مسكنت ‌تا‌ اينكه امر دين ايشان خوب شود.  
و ‌در‌ حديث قدسى است ‌كه‌ بعضى ‌از‌ بندگان ‌من‌ صلاح ايشان نيست مگر فقر ‌كه‌ اگر غنى نمايم ‌او‌ ‌را‌ خواهد ‌او‌ ‌را‌ غنى فاسد نمود.  
اتسع: باب افتعال ‌از‌ براى مطاوعه ‌ى‌ فعل است يعنى قبول امر نمودن مثل اينكه گفته شود گنجايش داشته است ظرف متاع ‌را‌ ‌پس‌ متاع قبول گنجايش دادن نمود. ‌پس‌ وسع ‌به‌ معنى گنجايش ‌پس‌ غناء ‌و‌ وسع حضرت بارى فعل است ‌و‌ بروز ‌و‌ ظهور ‌او‌ ‌در‌ بندگانش اثر فعل است.   يعنى: توئى ‌آن‌ كسى ‌كه‌ گنجايش داده است همه ‌ى‌ آفريدگان ‌در‌ توانگرى ‌او‌ ‌و‌ اين مطلب ‌از‌ جمله ‌ى‌ بديهيات است اگر آنى وسع ‌او‌ شامل حال مخلوق ‌او‌ نشود نخواهد روحى ‌در‌ قالبى باقى ماند رشته ‌ى‌ وجود ‌در‌ موجودات خواهد گسيخته شود.  
توئى ‌آن‌ كسى ‌كه‌ خواهش ندارد ‌در‌ جزاء كسى ‌كه‌ ‌آن‌ ‌كس‌ ‌را‌ اعطا داده است بعد ‌از‌ اينكه معلوم ‌شد‌ ‌كه‌ خداى عزوجل واجب الوجود است ‌و‌ غنى محض چگونه رغبت داشته باشد ‌در‌ جزاء عطاى خود زيرا ‌كه‌ اگر ‌او‌ ‌را‌ رغبت جزاء ‌و‌ مكافات عطاء بوده باشد خواهد ممكن ‌و‌ محتاج ‌شد‌ ‌نه‌ واجب ‌و‌ غنى.  
لايفرط: ‌به‌ باب افعال ‌و‌ تفعيل ‌هر‌ ‌دو‌ قرائت نموده اند. اما بنا ‌بر‌ اول معنى افراط ننمودن ‌در‌ عقاب ‌آن‌ است ‌كه‌ اسراف ‌در‌ عقوبت نكند بلكه ‌هر‌ معصيتى ‌به‌ مقدار ‌او‌ عقوبت شود ‌يك‌ ‌به‌ ‌يك‌ ‌نه‌ ‌يك‌ ‌به‌ ‌دو‌ زيرا ‌كه‌ مقتضى عدل ‌و‌ انصاف ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌به‌ قدر استحقاق عقاب شود ‌نه‌ زايد ‌و‌ لذا تفضل ‌و‌ احسان،  
و انعام ‌او‌ شايد سبب شود ‌كه‌ ‌از‌ عقاب گناهكاران ‌در‌ گذرد ‌و‌ اما بناء ‌بر‌ دويم معنى تفريط ننمودن ‌در‌ عقاب ‌آن‌ است ‌كه‌ ضايع نمى كند عقاب گناهكار ‌را‌ بلكه لابد ‌او‌ ‌را‌ عقاب خواهد نمود چنانچه مذهب معتزله است ‌كه‌ شفاعت ‌از‌ براى فساق درد ‌او‌ عقاب نيست بلكه آنها ‌را‌ عقاب نمايند چنانچه آيه ى: ليس بامانيكم ‌و‌ ‌لا‌ امانى اهل الكتاب ‌من‌ يعمل سوء يجزبه نيز دلالت دارد ظاهر اين است ‌كه‌ اول باشد ‌نه‌ ثانى زيرا ‌كه‌ عفو ‌و‌ مغفرت ‌و‌ شفاعت ‌از‌ براى عصات ‌و‌ بدكاران امت ثابت است خلاف معتزله موهون است ‌و‌ آيه مخصص است ‌به‌ كفار ‌و‌ ‌بر‌ تقدير فرض عموم جزاء ‌و‌ عقاب ‌به‌ آلام ‌و‌ اسقام نيز ‌مى‌ شود چنانچه مرويست ‌كه‌ بعد ‌از‌ اينكه آيه ‌ى‌ شريفه نازل ‌شد‌ مسلمانان گريه نمودند، ‌و‌ محزون شدند عرض نمودند ‌به‌ خدمت حضرت ختمى مآب كه: اين آيه چيزى نگذاشت.   ‌پس‌ پيغمبر (ص) فرمودند كه: قسم ‌به‌ ‌آن‌ كسى ‌كه‌ جانم ‌در‌ قبضه ‌ى‌ قدرت ‌او‌ است ‌كه‌ اين آيه ‌در‌ ‌حق‌ شما وارد است لكن بشارت باد شما ‌را‌ ‌و‌ ‌دل‌ خوش داشته باشيد ‌كه‌ نمى رسد ‌به‌ شما مصيبت مگر اينكه كفاره ‌ى‌ گناهان شما خواهد بود حتى خارى ‌كه‌ ‌در‌ پاى شما رسد ‌او‌ كفاره ‌ى‌ شما است، ‌از‌ حضرت باقر عليه السلام مروى است كه: خداى عزوجل ‌كه‌ اكرام بنده خود نمايد ‌و‌ حال آنكه ‌او‌ ‌را‌ گناه است مبتلا نمايد ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ مرض اگر ‌او‌ ‌را‌ جاى نياورد مبتلا نمايد ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ حاجت اگر ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ ‌حق‌ ‌او‌ نيز جاى نياورد جان كندن ‌را‌ ‌بر‌ ‌او‌ شديد خواهد نمود ‌و‌ امثال اين نحو روايات زياد ماثور است.  
لبيك ‌و‌ سعديك مصدراند ‌و‌ تثنيه ‌و‌ منصوب اند ‌به‌ فعل مقدر ‌از‌ جنس خود ‌پس‌ مفعول مطلق خواهند بود لبيك اصلش الب لبين لك نون ‌و‌ لام ‌به‌ اضافه لبى ‌به‌ سوى كاف حذف شدند لبيك ‌شد‌ معنى لب مصدر ايستادن هست، ‌و‌  
همچنين سعديك اصلش اسعد سعدين لك بود ‌و‌ سعد ‌و‌ مساعدت ‌به‌ معنى يارى است يعنى ‌هر‌ وقتى بخوانى مرا اجابت نمايم ‌و‌ يارى نمايم اختلاف شده است ‌كه‌ تثنيه ‌در‌ اين ‌دو‌ كلمه ‌از‌ براى دلالت ‌بر‌ تثنيه ‌ى‌ معنى است ‌كه‌ يعنى ايستاده ‌ام‌ بعد ‌از‌ ايستادن ديگر ‌يا‌ ‌از‌ براى مجرد تكرير باشد مثل فارجع البصر كرتين ‌اى‌ مكررا ‌و‌ شايد آيه ‌ى‌ شريفه الطلاق مرتان ‌هم‌ ‌از‌ براى مجرد تكرير باشد ‌نه‌ اينكه ‌سه‌ طلاق ‌يا‌ ‌دو‌ طلاق بيك لفظ.   يعنى: منم ‌اى‌ خداى ‌من‌ بنده ‌ى‌ ‌تو‌ ‌آن‌ چنانى ‌كه‌ امر فرمودى ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ خواندن ‌او‌ ‌تو‌ ‌را‌ ‌پس‌ گفت لبيك ‌و‌ سعديك ‌و‌ كمر بستم ‌در‌ اجابت تو.   اين منم حاضر ‌اى‌ پروردگار ‌من‌ افتاده شده ‌ما‌ بين ‌دو‌ دست ‌تو‌ ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ قدرت ‌و‌ توانائى ‌جز‌ اطاعت ‌و‌ فرمانبردارى ‌تو‌ نيست بنده ‌اى‌ است منقاد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ توانائى سركشى نيست.  
وقر: ‌به‌ معنى ثقل ‌و‌ سنگينى   فناء: ‌به‌ معنى عدم مقابل وجود، يعنى منم ‌آن‌ كسى ‌كه‌ سنگين نموده گناهان پشت ‌او‌ ‌را‌ ‌و‌ منم ‌آن‌ كسى ‌كه‌ فنا ‌و‌ برطرف نموده معصيتها زندگانى ‌و‌ عمر ‌او‌ ‌را‌ غرض ‌از‌ اين كلام اظهار خوارى ‌و‌ ذلت ‌و‌ ‌بى‌ نشانى خود نمودن است.   جهل نادانى مقابل دانا مراد ‌به‌ جهل ‌در‌ كلام ‌نه‌ ‌به‌ معنى نادانى باشد بلكه ‌به‌ معنى عدم تفكر ‌و‌ تدبر نمودن است ‌از‌ بدى عاقبت.   يعنى: عمل ‌او‌ عمل جهلى است ‌در‌ بعضى ‌از‌ روايات وارد است ‌كه‌  
هر ‌كه‌ خطور كند نفس ‌او‌ ‌در‌ معصيت خدا ‌او‌ جاهل است اگر ‌چه‌ عالم باشد.   ‌از‌ شيخ ابراهيم كفعمى ‌و‌ سيد مرتضى رحمهما الله چنان نقل شده ‌كه‌ عاصى ‌در‌ حال عصيان ‌يا‌ كافر است ‌و‌ ‌يا‌ مجنون باء ‌در‌ كلمه ‌به‌ جهله سببيه است ضمير منه راجع ‌به‌ موصول است يعنى: منم آنكه ‌به‌ سبب جهل خود معصيت نموده است ‌تو‌ ‌را‌ ‌و‌ نبودى ‌تو‌ مستوجب ‌آن‌ ‌او‌ مر معصيت را.  
فاء ‌در‌ فابلغ فاء سببيه است ابلغ متكلم وحده است ‌از‌ باب افعال ‌و‌ بعد ‌از‌ فاء ‌ان‌ ناصبه مقدر است ‌به‌ معنى شى ء ‌را‌ ‌به‌ مبالغه ‌و‌ كوشش ‌به‌ جاى آوردن است، استفهام ‌در‌ معنى خود نيست بعضى گفته اند: ‌به‌ معنى تقرير است ‌و‌ بعضى گفته اند: سئوال نمودن رحمت است ‌به‌ سرعت.   يعنى: آيا ‌تو‌ ‌اى‌ خداى ‌من‌ رحم كننده ‌ى‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ بخواند ‌تو‌ ‌را‌ ‌تا‌ آنكه مبالغه ‌و‌ سعى نمايم ‌در‌ خواندن.   ‌يا‌ آنكه آيا ‌تو‌ آمرزنده ‌ى‌ مر كسى ‌را‌ ‌كه‌ گريه براى ‌تو‌ نمود ‌تا‌ ‌به‌ سبب ‌آن‌ تعجيل نمايم ‌در‌ گريه نمودن. كلمه ‌ى‌ ‌ام‌ عاطفه معنى بكاك ‌در‌ عرف ‌و‌ عادت معروف است كسى ‌كه‌ تضرع ‌و‌ ناله ‌و‌ زارى نمايد نزد كسى ‌از‌ بدى حال خود ‌و‌ ‌او‌ ‌بر‌ ‌او‌ مهربانى نمايد ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ درگذرد گويند گريه نمود نزد فلان ‌و‌ ‌او‌ ‌از‌ ‌او‌ دست برداشت.   تعفير ‌به‌ خاك ماليدن عفر وجه الارض يعنى: ‌يا‌ آنكه آيا ‌تو‌ درگذرنده ‌ى‌ ‌از‌ كسى ‌كه‌ ماليد ‌به‌ خاك ‌از‌ براى ‌تو‌ روى خود ‌را‌ ‌از‌ حيث خوارى ‌و‌ مذلت.  
يا آنكه آيا ‌تو‌ ‌بى‌ نيازكننده ‌ى‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ شكايت كننده است ‌به‌ سوى ‌تو‌ فقر ‌و‌ حاجت خود ‌را‌ ‌از‌ حيث توكل ‌و‌ واگذاردن امرش ‌را‌ ‌به‌ سوى تو.  
يعنى: ‌اى‌ خداى ‌من‌ نااميد مكن كسى ‌را‌ ‌كه‌ نمى يابد عطاءكننده ‌اى‌ سواى ‌تو‌ ‌و‌ خوار نكن كسى ‌را‌ ‌كه‌ توانگر نمى شود ‌از‌ ‌تو‌ ‌به‌ هيچ ‌كس‌ غير ‌تو‌ يعنى ‌او‌ ‌را‌ بخشنده ‌و‌ توانگركننده ‌ى‌ غير ‌از‌ ‌تو‌ نيست.  
اى خداى ‌من‌ ‌پس‌ درود بفرست ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ صلى الله عليهم ‌و‌ ‌رو‌ نگردان ‌از‌ ‌من‌ ‌و‌ حال آنكه ‌به‌ تحقيق ‌كه‌ ‌من‌ روى آوردم ‌به‌ سوى تو.   جبهه: ‌به‌ معنى پيشانى است يعنى دست ‌بر‌ پيشانى ‌من‌ نزن ‌و‌ مرا ‌رد‌ ‌و‌ نوميد مكن ‌و‌ حال آنكه ‌به‌ تحقيق ‌كه‌ ميل نمودم ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌و‌ ايستاده ‌ام‌ مقابل تو.  
يكى ‌از‌ اسماء الحسنى عفو ‌مى‌ باشد يعنى آمرزنده ‌يا‌ بسيار آمرزنده.   فرق ‌ما‌ بين اسم ‌و‌ وصف ‌آن‌ است ‌كه‌ اگر چيزى ‌را‌ اطلاق ‌بر‌ ذات شى ء كنند ‌من‌ حيث الذات ‌او‌ ‌را‌ اسم گويند ‌و‌ اگر اطلاق شود ‌آن‌ چيز ‌بر‌ ‌او‌ ‌به‌ اعتبار ثبوت شى ء خارجى ‌از‌ براى ذات ‌آن‌ ‌را‌ وصف خوانند ‌و‌ خداوند ‌را‌ صفات ‌به‌ اين اصطلاح نيست ‌چه‌ صفات ‌او‌ عين ذات ‌او‌ است ‌و‌ مداليل صفات ‌او‌ ‌از‌ قبيل  
علم ‌و‌ كرم ‌و‌ رحمت ‌از‌ لوازم ذات ‌او‌ است ‌نه‌ ثبوت شى ء خارج ‌از‌ ذات ‌از‌ براى ذات ‌پس‌ مثل عفو ‌و‌ نحو ‌آن‌ اسم خداوند است ‌و‌ تعبير ‌از‌ ‌آن‌ گاهى ‌به‌ صفات ‌از‌ باب مسامحه است.   يعنى: توئى ‌آن‌ كسى ‌كه‌ وصف كردى خود ‌را‌ ‌به‌ رحمت ‌پس‌ درود ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ صلى الله عليهم بفرست ‌و‌ رحم نما ‌تو‌ مرا ‌و‌ توئى آنكه نام نهادى خود ‌را‌ ‌به‌ عفو ‌پس‌ عفو نما ‌از‌ من.  
اللغه: فيض ‌به‌ معنى سيلان.   دمع: آب چشم، ‌و‌ وجيب اضطراب.   انتقاض: اگر بفاء باشد ‌به‌ معنى حركت نمودن ‌و‌ ارتعاد است ‌و‌ اگر ‌به‌ قاف باشد ‌به‌ معنى ضعف.   حياء: شرمسارى، جار ‌و‌ جوار، مهموز العين ‌از‌ باب منع صدا بلند نمودن ‌و‌ زارى كردن، خمود خاموش شدن.   كل: بفتح كاف ‌و‌ لام مشدده ‌به‌ معنى گنگ ‌و‌ لال.   الاعراب: حياء ‌به‌ نصب خوانده شده ‌و‌ ‌به‌ رفع اگر منصوب باشد مفعول له است ‌و‌ خبر مبتداء محذوف است ‌اى‌ كل ذلك كائن ‌فى‌ لاجل الحياء ‌و‌ اگر مرفوع باشد خواهد خبر مبتداء بود ‌اى‌ كل ذلك حياء. لكن ‌در‌ اين صورت اعتراض شده است ‌كه‌ مبتداء عين نيست ‌پس‌ چگونه خواهد خبر داده ‌شد‌ ‌از‌ فيض ‌و‌ ‌ما‌ بعد ‌او‌ ‌به‌ حياء.  
اللغه: فيض ‌به‌ معنى سيلان.   دمع: آب چشم، ‌و‌ وجيب اضطراب.   انتقاض: اگر بفاء باشد ‌به‌ معنى حركت نمودن ‌و‌ ارتعاد است ‌و‌ اگر ‌به‌ قاف باشد ‌به‌ معنى ضعف.   حياء: شرمسارى، جار ‌و‌ جوار، مهموز العين ‌از‌ باب منع صدا بلند نمودن ‌و‌ زارى كردن، خمود خاموش شدن.   كل: بفتح كاف ‌و‌ لام مشدده ‌به‌ معنى گنگ ‌و‌ لال.   الاعراب: حياء ‌به‌ نصب خوانده شده ‌و‌ ‌به‌ رفع اگر منصوب باشد مفعول له است ‌و‌ خبر مبتداء محذوف است ‌اى‌ كل ذلك كائن ‌فى‌ لاجل الحياء ‌و‌ اگر مرفوع باشد خواهد خبر مبتداء بود ‌اى‌ كل ذلك حياء. لكن ‌در‌ اين صورت اعتراض شده است ‌كه‌ مبتداء عين نيست ‌پس‌ چگونه خواهد خبر داده ‌شد‌ ‌از‌ فيض ‌و‌ ‌ما‌ بعد ‌او‌ ‌به‌ حياء.  
جواب داده شده است ‌كه‌ ‌در‌ اينجا خبر مضاف محذوف است مضاف اليه قايم است مقام ‌او‌ ‌و‌ تقدير ‌او‌ كل ذلك مقتضى حياء منى هست نظير قوله تعالى: الحج اشهر معلومات ‌اى‌ الحج ‌حج‌ اشهر معلومات.   يعنى: ميبينى ‌اى‌ خداى ‌من‌ سيلان آب چشم مرا ‌از‌ ترس ‌تو‌ ‌و‌ اضطراب قلبم ‌را‌ ‌از‌ خشيت ‌تو‌ ‌و‌ لرزيدن اعضاى مرا ‌از‌ هيبت ‌تو‌ همه اين امور ‌از‌ جهت حياء ‌و‌ شرمسارى ‌من‌ است ‌به‌ سبب بدى ‌و‌ زشتى عملم ‌و‌ ‌از‌ اين جهت است ‌كه‌ خاموش شده صوت ‌من‌ ‌از‌ زارى نمودن ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌و‌ گنگ شده است زبانم ‌از‌ راز ‌و‌ نياز نمودن ‌با‌ تو.   ايقاظ: كسى ‌كه‌ اين نحو تكلم كند بايست متصف باشد ‌با‌ صفاتى ‌كه‌ دعوى نموده است ‌و‌ الا كذب است ‌و‌ ‌بر‌ ‌او‌ معصيت خواهند نوشت ‌و‌ برهان شاهد مدعى است ‌و‌ سيد شارح رحمه الله تصريح نموده ‌به‌ اين، ‌و‌ همچنين مرحوم مجلسى (ره) ‌در‌ اعتقادات خود. ‌پس‌ فاقد اين صفات اين كلمات ‌را‌ نخواند ‌يا‌ ‌از‌ آنها قصد معانى مجازيه نمايد.  
جواب داده شده است ‌كه‌ ‌در‌ اينجا خبر مضاف محذوف است مضاف اليه قايم است مقام ‌او‌ ‌و‌ تقدير ‌او‌ كل ذلك مقتضى حياء منى هست نظير قوله تعالى: الحج اشهر معلومات ‌اى‌ الحج ‌حج‌ اشهر معلومات.   يعنى: ميبينى ‌اى‌ خداى ‌من‌ سيلان آب چشم مرا ‌از‌ ترس ‌تو‌ ‌و‌ اضطراب قلبم ‌را‌ ‌از‌ خشيت ‌تو‌ ‌و‌ لرزيدن اعضاى مرا ‌از‌ هيبت ‌تو‌ همه اين امور ‌از‌ جهت حياء ‌و‌ شرمسارى ‌من‌ است ‌به‌ سبب بدى ‌و‌ زشتى عملم ‌و‌ ‌از‌ اين جهت است ‌كه‌ خاموش شده صوت ‌من‌ ‌از‌ زارى نمودن ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌و‌ گنگ شده است زبانم ‌از‌ راز ‌و‌ نياز نمودن ‌با‌ تو.   ايقاظ: كسى ‌كه‌ اين نحو تكلم كند بايست متصف باشد ‌با‌ صفاتى ‌كه‌ دعوى نموده است ‌و‌ الا كذب است ‌و‌ ‌بر‌ ‌او‌ معصيت خواهند نوشت ‌و‌ برهان شاهد مدعى است ‌و‌ سيد شارح رحمه الله تصريح نموده ‌به‌ اين، ‌و‌ همچنين مرحوم مجلسى (ره) ‌در‌ اعتقادات خود. ‌پس‌ فاقد اين صفات اين كلمات ‌را‌ نخواند ‌يا‌ ‌از‌ آنها قصد معانى مجازيه نمايد.  
فاء اول ‌از‌ براى ترتيب ‌و‌ دويم ‌از‌ براى سببيت است ‌و‌ ‌كم‌ خبريه است ‌به‌ معنى كثير مبتداء محذوف كلمه ‌ى‌ ‌من‌ جنسيه است.   شهرت: ‌به‌ معنى علن ‌و‌ آشكار بودن.   عائبه: بالعين مصدر مثل عاقبت چيزى است ‌كه‌ موجب عيب شود.   شايبه: ‌به‌ تقديم ياء ‌بر‌ باء جمع ‌او‌ شوائب ‌به‌ معنى چرك ‌و‌ قذر.   المام: ‌به‌ معنى نازل شدن ‌و‌ مباشرت نمودن، شنار عيب ‌و‌ عار.  
يعنى: ‌اى‌ خدا ‌پس‌ ‌از‌ براى ‌تو‌ است ستايش ‌پس‌ ‌چه‌ بسيار ‌از‌ عيبى ‌كه‌ پوشانيدى ‌او‌ ‌را‌ ‌بر‌ ‌من‌ ‌پس‌ رسوا ننمودى مر ‌او‌ ‌چه‌ بسيار ‌از‌ گناهى ‌كه‌ پوشانيده ‌او‌ ‌را‌ ‌بر‌ ‌من‌ ‌پس‌ معروف ‌و‌ هويدا نساختى مرا ‌و‌ بسادنس ‌و‌ قذرى ‌كه‌ ‌من‌ متعرض ‌و‌ تصاحب ‌او‌ نمودم ‌پس‌ ‌تو‌ پاره ننمودى ‌از‌ ‌من‌ پرده ‌ى‌ ‌آن‌ دنسرا ‌و‌ ‌در‌ گردنم نينداختى ناخوشى عيب ‌او‌ را.   اللغه: ابداء اظهار نمودن.   سواه: جمع سوئه بديها.   حسده: جمع مكسر حاسد يعنى اظهار نكردى بدى ‌او‌ ‌را‌ براى كسى ‌كه‌ جستجو ‌مى‌ نمايد عيب مرا ‌از‌ همسايگان ‌و‌ حسودان نعمت ‌تو‌ ‌در‌ نزد من، علت تخصيص همسايگان ‌به‌ التماس عيب ‌از‌ براى ‌آن‌ است ‌كه‌ حسود آنها زيادتر است ‌از‌ غير گفته اند حسد ‌در‌ ‌سه‌ فرقه ‌از‌ مردمان است همسايه ‌در‌ منزل، ‌و‌ شريك ‌در‌ عمل، اقارب ‌در‌ نسب.  
پس منع ننمود مرا اين الطاف ‌تو‌ ‌از‌ روان شدن ‌من‌ ‌به‌ سوى بدى آنچه ‌كه‌ دريافتى ‌از‌ من.  
پس كيست نادان ‌تر‌ ‌از‌ ‌من‌ ‌اى‌ خداى ‌من‌ ‌به‌ صلاح خود ‌و‌ كيست غافلتر ‌از‌ ‌من‌ ‌از‌ نصيب خود ‌و‌ كيست دورتر ‌از‌ ‌من‌ ‌از‌ اصلاح نمودن نفس خود هنگامى ‌كه‌ صرف ‌مى‌ كنم ‌من‌ آنچه جارى ساخته ‌ى‌ ‌بر‌ ‌من‌ ‌از‌ روزى خود ‌در‌ آنچه نهى فرمودى  
پس كيست نادان ‌تر‌ ‌از‌ ‌من‌ ‌اى‌ خداى ‌من‌ ‌به‌ صلاح خود ‌و‌ كيست غافلتر ‌از‌ ‌من‌ ‌از‌ نصيب خود ‌و‌ كيست دورتر ‌از‌ ‌من‌ ‌از‌ اصلاح نمودن نفس خود هنگامى ‌كه‌ صرف ‌مى‌ كنم ‌من‌ آنچه جارى ساخته ‌ى‌ ‌بر‌ ‌من‌ ‌از‌ روزى خود ‌در‌ آنچه نهى فرمودى  
تو مرا ‌از‌ ‌او‌ نه.   مقصود ‌آن‌ است ‌كه‌ حقيقت ‌من‌ اجهل ‌و‌ اغفل ‌و‌ ابعدم بلكه اينكه خلاف عقل نموده ‌ام‌ گويا مثل آنهايم چگونه چنين نباشد بعد ‌از‌ اينكه خالق سرمايه دهد ‌به‌ جهت صرف ‌در‌ طاعت بنده ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ غير ‌آن‌ مورد صرف نمايد.   بدان ‌كه‌ شكر خداى عزوجل ‌آن‌ است ‌كه‌ آنچه انعام ‌بر‌ عبد نموده است ‌از‌ جوارح ‌و‌ روزى ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ اعمال نيكو ‌و‌ طاعت ‌و‌ بندگى صرف كند ‌و‌ گرنه كفران نعمت است ‌و‌ خواهد ‌بر‌ ‌او‌ ‌به‌ واسطه ‌ى‌ كفران عذاب ‌و‌ بليه واقع شد.   غور: فرو رفتن ‌در‌ چيزى است ‌و‌ ته ‌هر‌ چيزى.   دعوت: خواندن ‌به‌ آمدن مثل دعوت ‌در‌ ضيافت، موقن ‌از‌ ايقن يعنى علم دارنده.   بدانكه دعوتى است شيطانى ‌و‌ دعوتى است رحمانى دعوت شيطان وسوسه ‌ى‌ ‌او‌ است مر انسان ‌را‌ ‌به‌ راه باطل مثل آنكه وسوسه نمايد ‌كه‌ انفاق نكن ‌كه‌ فقير خواهى ‌شد‌ ‌يا‌ اينكه مرتكب معاصى شود خدائى نيست ‌يا‌ اينكه غفور است ‌و‌ رحيم است ‌و‌ دعوت رحمانى دعوت ‌به‌ امور حقه است ‌و‌ صواب ‌و‌ ‌بر‌ دعوت رحمانى هدايت ‌و‌ برهان است ‌پس‌ انسان اعتقاد ‌به‌ حقيقت دعوت رحمانى دارد، ‌و‌ بطلان دعوت شيطان ‌و‌ مع ذلك اجابت دعوت شيطانى نمايد.   يعنى: كيست دورتر ‌از‌ حيث فرو رفتن ‌در‌ باطل ‌و‌ سخت ‌تر‌ ‌از‌ حيث پيشدستى نمودن ‌بر‌ گناه ‌از‌ ‌من‌ هنگامى ‌كه‌ ‌مى‌ ايستم ميان خواندن ‌تو‌ ‌و‌ خواندن شيطان ‌پس‌ پيروى نمايم خواندن ‌او‌ ‌را‌ بدون كورى ‌از‌ شناختن ‌او‌  
تو مرا ‌از‌ ‌او‌ نه.   مقصود ‌آن‌ است ‌كه‌ حقيقت ‌من‌ اجهل ‌و‌ اغفل ‌و‌ ابعدم بلكه اينكه خلاف عقل نموده ‌ام‌ گويا مثل آنهايم چگونه چنين نباشد بعد ‌از‌ اينكه خالق سرمايه دهد ‌به‌ جهت صرف ‌در‌ طاعت بنده ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ غير ‌آن‌ مورد صرف نمايد.   بدان ‌كه‌ شكر خداى عزوجل ‌آن‌ است ‌كه‌ آنچه انعام ‌بر‌ عبد نموده است ‌از‌ جوارح ‌و‌ روزى ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ اعمال نيكو ‌و‌ طاعت ‌و‌ بندگى صرف كند ‌و‌ گرنه كفران نعمت است ‌و‌ خواهد ‌بر‌ ‌او‌ ‌به‌ واسطه ‌ى‌ كفران عذاب ‌و‌ بليه واقع شد.   غور: فرو رفتن ‌در‌ چيزى است ‌و‌ ته ‌هر‌ چيزى.   دعوت: خواندن ‌به‌ آمدن مثل دعوت ‌در‌ ضيافت، موقن ‌از‌ ايقن يعنى علم دارنده.   بدانكه دعوتى است شيطانى ‌و‌ دعوتى است رحمانى دعوت شيطان وسوسه ‌ى‌ ‌او‌ است مر انسان ‌را‌ ‌به‌ راه باطل مثل آنكه وسوسه نمايد ‌كه‌ انفاق نكن ‌كه‌ فقير خواهى ‌شد‌ ‌يا‌ اينكه مرتكب معاصى شود خدائى نيست ‌يا‌ اينكه غفور است ‌و‌ رحيم است ‌و‌ دعوت رحمانى دعوت ‌به‌ امور حقه است ‌و‌ صواب ‌و‌ ‌بر‌ دعوت رحمانى هدايت ‌و‌ برهان است ‌پس‌ انسان اعتقاد ‌به‌ حقيقت دعوت رحمانى دارد، ‌و‌ بطلان دعوت شيطان ‌و‌ مع ذلك اجابت دعوت شيطانى نمايد.   يعنى: كيست دورتر ‌از‌ حيث فرو رفتن ‌در‌ باطل ‌و‌ سخت ‌تر‌ ‌از‌ حيث پيشدستى نمودن ‌بر‌ گناه ‌از‌ ‌من‌ هنگامى ‌كه‌ ‌مى‌ ايستم ميان خواندن ‌تو‌ ‌و‌ خواندن شيطان ‌پس‌ پيروى نمايم خواندن ‌او‌ ‌را‌ بدون كورى ‌از‌ شناختن ‌او‌  
و ‌نه‌ فراموشى ‌از‌ ياد داشتن ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌و‌ ‌من‌ ‌در‌ اين هنگام يقين دارم آنكه آخر ‌و‌ عاقبت خواندن ‌تو‌ ‌به‌ سوى بهشت است ‌و‌ عاقبت خواندن ‌او‌ ‌به‌ سوى آتش قوله (ع): ‌و‌ ‌لا‌ نسيان مقصود ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌با‌ وجود آنكه ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌مى‌ شناختم ‌و‌ فراموش ننمودم ‌از‌ حفظ نمودن خودم ‌از‌ ‌او‌ ‌و‌ مع ذلك خواندن ‌او‌ ‌را‌ متابعت نمودم ‌نه‌ خواندن خدا را.  
و ‌نه‌ فراموشى ‌از‌ ياد داشتن ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌و‌ ‌من‌ ‌در‌ اين هنگام يقين دارم آنكه آخر ‌و‌ عاقبت خواندن ‌تو‌ ‌به‌ سوى بهشت است ‌و‌ عاقبت خواندن ‌او‌ ‌به‌ سوى آتش قوله (ع): ‌و‌ ‌لا‌ نسيان مقصود ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌با‌ وجود آنكه ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌مى‌ شناختم ‌و‌ فراموش ننمودم ‌از‌ حفظ نمودن خودم ‌از‌ ‌او‌ ‌و‌ مع ذلك خواندن ‌او‌ ‌را‌ متابعت نمودم ‌نه‌ خواندن خدا را.  
اشهد: متكلم وحده ماخوذ ‌از‌ شهادت، ‌به‌ معنى گواه بودن ‌و‌ اعدده ‌از‌ عدد ‌به‌ معنى احصاء ‌و‌ شماره نمودن.   مكتوم: ‌از‌ كتم ‌به‌ معنى پنهان نمودن چون انسان ‌كه‌ خلاق عالم ‌بر‌ ‌او‌ نعمى انعام فرموده ‌و‌ ‌آن‌ نعم خدا ‌را‌ ‌در‌ باطل ‌و‌ معصيت ‌او‌ صرف نمايد، پنهانى ‌از‌ مردم ‌و‌ دعوت شيطان ‌را‌ مقدم دارد ‌بر‌ دعوت جناب ‌او‌ ‌و‌ مع ذلك فيوضات ‌از‌ قبل خالق ‌به‌ ‌او‌ برسد ‌و‌ ‌از‌ براى اين مطلب تعجب نمايد ‌يا‌ ‌از‌ كار ‌و‌ شغل خود ‌و‌ ‌يا‌ ‌از‌ كار ‌و‌ شغل خدا ‌در‌ ‌حق‌ ‌او‌ عرض نمايد ‌كه‌ ‌تو‌ منزهى ‌از‌ نقايص چقدر تعجب ‌مى‌ كنم ‌از‌ آنچه گواهم ‌من‌ ‌به‌ ‌او‌ ‌بر‌ خودم ‌و‌ ‌مى‌ شمارم ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ پوشيده ‌ى‌ كارم غرض آنكه سزاوار ‌و‌ لايق نيست مخالفت كردن مثل ‌تو‌ معبودى ‌كه‌ رووف ‌و‌ رحمان ‌و‌ رحيم هستى.  
اناه: اسم ماخوذ ‌از‌ تانى يعنى مهلت دادن ‌و‌ مكث نمودن.   ابطاء: تاخير انداختن. معاجله سرعت نمودن مشاراليه ذلك مكتوم امر ‌و‌ مشهود ‌به‌ ‌بر‌ نفس.   يعنى: تعجب ‌از‌ مهلت دادن ‌تو‌ مرا ‌و‌ تاخير انداختن ‌تو‌ ‌از‌ شتاب  
نمودن يعنى تعجب ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌من‌ تعجيل ‌در‌ مخالفت ‌و‌ عصيان ‌مى‌ كنم ‌و‌ ‌او‌ تعجيل ‌در‌ عقوبت ‌و‌ انتقام نمى كند.   نيست اين مهلت دادن ‌تو‌ مرا ‌از‌ بزرگى ‌و‌ عزت ‌من‌ ‌بر‌ ‌تو‌ بلكه مهلت دادن است ‌از‌ قبل ‌تو‌ مرا ‌و‌ تفضلى است ‌از‌ جانب ‌تو‌ ‌بر‌ من، ثانيا خبر است ‌از‌ براى كان ‌كه‌ مقدر است ‌و‌ احتمال دارد مفعول مطلق باشد ‌من‌ ‌در‌ ‌من‌ كرمى ‌مى‌ شود ‌از‌ براى تعليل باشد.   ردع: منع نمودن، ‌و‌ ارتداع، زجر يافتن.   قلع: ترك شدن ‌و‌ منسلخ شدن ‌و‌ جدا نمودن.   مخلقه: اسم فاعل ‌از‌ اخلق الثوب يعنى كهنه نمودن، لام ‌در‌ لان ‌از‌ براى تعليل است.   يعنى: علت مهلت دادن ‌تو‌ ‌از‌ انتقام ‌و‌ عقوبت ‌تو‌ ‌از‌ براى ‌آن‌ است ‌كه‌ بازايستم ‌من‌ ‌از‌ معصيت ‌و‌ نافرمانى ‌تو‌ ‌كه‌ غضب آورنده است ‌و‌ دست بردارم ‌از‌ گناهانم ‌كه‌ كهنه ‌و‌ ‌بى‌ آبرو ‌و‌ ‌بى‌ قدر ‌و‌ منزلت كننده است.   توصيف سيئه ‌به‌ خلق ‌از‌ براى ‌آن‌ است ‌كه‌ آنها علاوه ‌بر‌ سخط ‌و‌ غضب انسان ‌را‌ ‌بى‌ آبرو كند ‌و‌ موجب خوارى ‌و‌ رسوائى ‌او‌ است.   ‌و‌ لان عفوك عطف است ‌بر‌ قوله لان ارتدع ‌و‌ اين علت ديگر است ‌از‌ براى سرعت ننمودن ‌در‌ انتقام.   يعنى: عفو ‌تو‌ ‌از‌ ‌من‌ دوست ‌تو‌ ‌را‌ است ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌از‌ عقوبت نمودن مرا، ‌در‌  
سابق معلوم ‌شد‌ ‌كه‌ عفو صفت ذاتيه است ‌و‌ عقوبت ‌به‌ جهت داعى خارجى است ‌و‌ كذا ‌فى‌ بعض الكلمات سبقت رحمته غضبه.  
بل ‌در‌ اين مقام ‌از‌ براى اضراب نيست زيرا ‌كه‌ اضراب عبارت ‌از‌ انتقال غرضى است ‌به‌ غرض ديگر ‌و‌ ‌در‌ اين مقام چنين نيست بلكه ‌در‌ مقام ‌از‌ براى ابتدا است زيرا ‌كه‌ ‌در‌ تلو ‌او‌ جمله واقع شده.   شنيع: فعل قبيح ‌را‌ گويند، آثار جمع اثر ‌به‌ معنى نقل نمودن ‌و‌ منه الماثور ‌و‌ الاثر عنه (ع) ‌و‌ ‌به‌ معنى علامت نيز آمده.   يعنى: بلكه ‌من‌ ‌اى‌ خداى ‌من‌ پيش ترم ‌از‌ حيث گناه ‌و‌ قبيح ترم ‌از‌ حيث علامات ‌و‌ نقلها ‌و‌ زشت ترم ‌از‌ حيث كارها.   تهور: داخل شدن ‌در‌ امرى است ‌به‌ ‌بى‌ باكى ‌و‌ ‌بى‌ مبالاتى.   تيقظ: آگاهى ‌و‌ بيدارى ‌و‌ فطانت ‌و‌ باهوش بودن.   ارتقاب: انتظار كشيدن ذنوبا ‌و‌ افعالا ‌و‌ ارتقابا ‌و‌ تيقظا همه ‌ى‌ اينها تميزاند ‌از‌ براى رفع ‌از‌ نسب.   يعنى: ‌و‌ سخت ترم ‌در‌ باطل ‌از‌ حيث ‌بى‌ باكى ‌و‌ ‌بى‌ مبالاتى ‌و‌ ناتوانترم نزد بندگى نمودن ‌تو‌ ‌از‌ حيث آگاهى ‌و‌ بيدارى ‌و‌ كمترم مر وعيد ‌تو‌ ‌را‌ ‌از‌ حيث بيدارى ‌و‌ انتظار.   غرض ‌از‌ اين فقرات ‌آن‌ است ‌كه‌ آنچه ‌كه‌ لازم عبوديت ‌و‌ بندگى است ‌در‌ ‌من‌ نيست ‌كه‌ گويا خود مرا مكلف ‌به‌ طاعت ‌و‌ عبوديت نمى دانم ‌و‌ ‌با‌ صفت تجرى ‌هر‌ ‌چه‌ ‌مى‌ خواهم ‌به‌ ‌جا‌ ‌مى‌ آورم.  
ان مصدريه است خود ‌و‌ ‌ما‌ بعد موول ‌به‌ مصدر هستند ‌اى‌ ‌من‌ احصائى ‌او‌ اقدارى ‌من‌ ‌در‌ ‌من‌ ‌ان‌ احصى تفضيليه است ‌كه‌ ‌در‌ مفضل عليه داخل شده است.   يعنى: ‌از‌ اينكه ‌به‌ شمارم ‌من‌ براى ‌تو‌ عيبهاى خود ‌را‌ ‌يا‌ قادر باشم ‌من‌ ‌بر‌ ياد آوردن ‌من‌ گناهان خود را، بدان ‌كه‌ اين نحو كلمات ‌در‌ السنه ‌ى‌ عرف ‌از‌ علما ‌و‌ غير علما شايع ‌و‌ بسيار است لكن اشكال معروف نيز معروف است ‌و‌ ‌او‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌در‌ افعل تفضيل شرط است ‌كه‌ مفضل ‌و‌ مفضل عليه ‌دو‌ شى ء ‌و‌ ‌دو‌ ‌كس‌ باشند ‌و‌ ‌در‌ فقرات مذكوره تفضيل نفس خود داد ‌از‌ حيث بسيارى گناه ‌بر‌ خود ‌از‌ جهت شمردن اين ‌چه‌ معنى دارد ‌و‌ چگونه خواهد بود؟ ‌در‌ جواب اشكال وجوهى نقل شده:   اول: ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌ان‌ مصدريه ‌به‌ معنى الذى است ‌اى‌ اكثر ذنوبا ‌من‌ الذى ‌پس‌ مفضل ‌و‌ مفضل عليه ‌دو‌ ‌كس‌ هستند.   دويم: ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌ان‌ مصدريه ‌و‌ فعل بعد ‌از‌ ‌او‌ ‌را‌ تاويل ‌به‌ مصدر باشد بعد ‌از‌ ‌آن‌ مصدر ‌را‌ تاويل ‌به‌ وصف ‌مى‌ نمائيم ‌پس‌ مفضل عليه ‌در‌ مقام ‌من‌ محصى لك خواهد بود ‌پس‌ مفضل ‌و‌ مفضل عليه ‌دو‌ ‌كس‌ خواهند بود.   سيم: ‌آن‌ است ‌كه‌ افعل تفضيل ‌در‌ امثال مقام ‌به‌ معنى ابعد است مفضل عليه متروك ‌و‌ محذوف ‌و‌ ‌من‌ تفضيليه نيست بلكه متعلق ‌به‌ افعل تفضيل است زيرا ‌كه‌ ‌او‌ متضمن ابعد است ‌پس‌ تقدير كلام چنين خواهد بود ‌كه‌ انا ابعد الناس ‌من‌ الاحصاء.  
توبيخ: سرزنش ‌و‌ عتاب نمودن است ‌و‌ اين عتاب ‌و‌ سرزنش نفس ‌نه‌ مجرد ملامت ‌و‌ عتاب ‌او‌ باشد بلكه معذلك مراقب ‌او‌ بودن ‌و‌ ‌بر‌ ‌او‌ ضيق گرفتن ‌و‌ قواى نفسانيه ‌را‌ ضعيف نمودن نيز هست ‌كه‌ امر ‌او‌ ‌به‌ مرتبه ‌ى‌ رسد ‌كه‌ اقدام ‌به‌ مخالفت ‌و‌ ترك طاعت ننمايد ‌و‌ خود ‌را‌ داخل ‌در‌ مطيعين نمايد مشاراليه هذا ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ عيب ‌و‌ نقص است ‌كه‌ ‌در‌ خود مشاهده نموده است ‌و‌ اين توبيخ ‌به‌ نحوى ‌كه‌ ذكر ‌شد‌ ‌مى‌ شود ‌بر‌ ‌او‌ مترتب شود رحمت ‌و‌ رافت حضرت معبود يعنى اين است ‌و‌ غير اين نيست ملامت ‌مى‌ كنم ‌به‌ اين نفس خود مرا ‌از‌ جهت طمع ‌در‌ مهربانى ‌تو‌ ‌آن‌ چنان مهربانى ‌كه‌ ‌به‌ ‌او‌ است صلاح امر گناهكاران ‌و‌ ‌از‌ جهت اميد مر رحمت ‌تو‌ ‌آن‌ چنان رحمتى ‌كه‌ باو است آزاد شدن ‌و‌ خلاصى بدكاران.  
رق: مصدر رق ‌به‌ معنى بندگى نمودن است عتق: خلاصى رقبت است رقبه، چنبره گردن ‌را‌ گويند ‌و‌ بسيارى اوقات استعمال ‌مى‌ شود ‌در‌ نفس انسان ‌و‌ شخص او.   يعنى: ‌اى‌ خداوند اين گردن ‌من‌ است ‌كه‌ ‌به‌ تحقيق ‌كه‌ بنده ‌و‌ عبد نموده است ‌او‌ ‌را‌ گناهان ‌پس‌ رحمت بفرست ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ ‌و‌ آزاد نما ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ بخشش خود.   يعنى: اين است پشت ‌من‌ ‌كه‌ ‌به‌ تحقيق سنگين نموده است ‌او‌ ‌را‌ گناهان ‌پس‌ رحمت بفرست ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ ‌و‌ سبك نما ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ منت گذاشتن خود چون شى ء ثقيل ‌در‌ غالب اوقات حمل ‌او‌ ‌به‌ ظهر است ‌و‌ شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ خطا ‌و‌ ذنب ‌را‌ ثقل معنوى است ‌كه‌ نمى گذارد بنده خود ‌را‌ برساند ‌به‌ قرب حضرت معبود ‌و‌  
فايز شود ‌به‌ عنايات رب ‌و‌ دود ‌و‌ لذا نسبت داده است ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ خطاء، فرق ‌ما‌ بين ذنب ‌و‌ خطيئه گفته شده است ‌كه‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ ذنب اطلاق شود ‌بر‌ چيزى ‌كه‌ قصد ‌او‌ است بالذات ‌و‌ خطيئه اطلاق شود ‌بر‌ چيزى ‌كه‌ قصد ‌او‌ شده است بالعرض ‌و‌ التبع.  
اللغه: اشفار اطراف چشم ‌كه‌ ‌بر‌ ‌او‌ موى روئيده ‌و‌ ‌در‌ لغت فارسى مژگان گويند ‌و‌ ظاهرا بودن ‌آن‌ ‌به‌ معنى اطراف انسب است زيرا ‌كه‌ ‌او‌ جمع شفير است.   انتحاب: گريه بلند نمودن.   انتشار: پراكنده شدن ‌يا‌ انتفاخ نمودن.   انخلاع: ‌دو‌ ‌تا‌ شدن ‌و‌ باز شدن. تفقاء: درآمدن، رماد: خاكستر ‌و‌ مراد ‌در‌ اين مقام رنگ رماد است ‌يا‌ كنايه ‌از‌ آب گرم.   يعنى: ‌اى‌ خداى ‌من‌ اگر گريه نمايم ‌تا‌ اينكه بريزد اطراف ‌دو‌ چشم ‌من‌ ‌و‌ زارى نمايم ‌تا‌ اينكه قطع ‌و‌ بريده شود صوت من، ‌و‌ ‌به‌ ايستم ‌از‌ جهت عبادت ‌تو‌ ‌تا‌ اينكه ورم كند ‌دو‌ قدم من، ‌و‌ ركوع نمايم ‌از‌ براى ‌تو‌ ‌تا‌ اينكه ‌دو‌ ‌تا‌ شود كمر من، ‌و‌ سجده نمايم ‌از‌ براى ‌تو‌ ‌تا‌ اينكه ‌به‌ درآيد ‌دو‌ حدقه ‌ى‌ چشم ‌من‌ ‌و‌ بخورم ‌گل‌ زمين ‌را‌ ‌در‌ تمام عمرم، ‌و‌ بياشامم آب گرم ناصاف ‌را‌ ‌در‌ روزگارم، ‌و‌ ‌تو‌ ‌را‌  
ياد نمايم ‌در‌ اثناى اين امور ‌تا‌ اينكه گنگ ‌و‌ لال شود زبان ‌من‌ ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ چشمم ‌را‌ جانب آسمان بلند كنم ‌از‌ روى خجالت ‌و‌ شرمسارى ‌از‌ ‌تو‌ نخواهم سزاوار ‌شد‌ محو هيچيك ‌از‌ بديهاى خود را.   تنبيه: ‌نه‌ اينكه اين كلام ‌از‌ امام عليه السلام مبالغه ‌و‌ اغراق باشد بلكه حقيقت واقع است زيرا ‌كه‌ نظر ‌به‌ جلال ‌و‌ كبريائى ‌او‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ هيچ معصيت واقع نشود اگر ‌چه‌ ‌از‌ براى معاصى جابر ‌و‌ كفاره ‌و‌ توبه مقرر شده است اين است ‌كه‌ حضرت اميرالمومنين (ع) ‌كه‌ ‌مى‌ فرمايد: ‌كه‌ نظر منما ‌به‌ كوچكى معصيت بلكه نظر نما ‌كه‌ عصيان ‌كه‌ كردى.  
اللغه: استيجاب: سزاوار ‌و‌ مستحق گرديدن.   تغمد: يعنى پوشيدن قوله (ع) فان ذلك علت است ‌از‌ براى عدم استحقاق محو سيئه قوله اذ كان ‌تا‌ آخر علت علت است.   يعنى: اول عصيان ‌من‌ ‌تو‌ ‌را‌ جزايم آتش بود لكن تفضل ‌تو‌ باعث ‌مى‌ شود ‌كه‌ ‌از‌ ‌من‌ درگذرى يعنى ‌در‌ هنگامى ‌كه‌ سزاوار باشم آمرزش ‌تو‌ ‌را‌ ‌كه‌ ‌از‌ ‌من‌ درگذرى.   يعنى: اگر بودى ‌كه‌ بيامرزى مرا ‌در‌ هنگامى ‌كه‌ سزاوار باشم ‌من‌ آمرزش ‌تو‌ ‌را‌ ‌و‌ عفو نمائى ‌تو‌ مرا ‌در‌ هنگامى ‌كه‌ مستحق شوم عفو ‌تو‌ ‌را‌ ‌پس‌ ‌به‌ درستى ‌كه‌ اين واجب ‌و‌ لازم نيست ‌بر‌ ‌تو‌ ‌از‌ براى ‌من‌ ‌به‌ استحقاق ‌و‌ سزاوارى ‌و‌ نيستم ‌من‌ ‌از‌ اهل ‌آن‌ ‌به‌ طريق سزاوار بودن مر ‌آن‌ زيرا ‌كه‌ سزاى ‌من‌ ‌از‌ ‌تو‌ ‌در‌ اول معصيت ‌من‌ ‌تو‌ ‌را‌ آتش بود.  
فاء تفريع است متفرع ساخت ‌بر‌ سابق ‌كه‌ عرض نمود ‌به‌ خداى ‌كه‌ جزاى ‌من‌ آتش است ‌از‌ براى گناه نمودن من، ‌پس‌ اگر ‌تو‌ عذاب كنى مرا ‌پس‌ ظلم كننده نيستى مرا زيرا ‌كه‌ ظلم عبارت است ‌از‌ ايذاء غير بدون ‌حق‌ ‌و‌ سبب ‌و‌ لذا تاديب ‌بر‌ ‌حق‌ مثل يتيم ‌و‌ نحو ‌آن‌ ظلم نيست.  
فاء ‌در‌ فاذ ‌از‌ براى ترتيب مفاد ‌او‌ تفصيل بعد ‌از‌ اجمالست ‌نه‌ تراخى ‌و‌ تعقيب زيرا ‌كه‌ ‌در‌ سابق فهميده ‌شد‌ ‌به‌ نحو اجمال ‌كه‌ ‌او‌ استحقاق آتش ‌و‌ عقوبت داشت ‌و‌ مع ذلك ‌بر‌ ‌او‌ انعام ‌و‌ تفضل نموده است كلمه اذ ظرف است ‌به‌ گمان فقير ‌نه‌ تعليل چنانكه جمعى اختيار نموده اند.   غمد: ‌در‌ لغت پوشانيدن است ‌و‌ منه تغمده الله بغفرانه شايد غمد السيف نيز ‌از‌ ‌او‌ ماخوذ باشد.   ستر: ‌به‌ كسر سين پرده ‌و‌ چادر ‌كه‌ ‌به‌ ‌او‌ پوشيدن حاصل شود ‌و‌ تكرر ‌در‌ اين دعا ‌از‌ براى زيادتى تضرع است.   يعنى: ‌در‌ اين زمان پوشانيدى ‌تو‌ مرا ‌به‌ پرده ‌ى‌ خودت ‌پس‌ رسوا ننمودى مرا   تانى: تاخير انداختن ‌و‌ مهلت دادن يعنى مهلت دادى ‌تو‌ مرا ‌به‌ كرم وجود خودت ‌پس‌ شتاب ننمودى عقاب مرا.   حلم: بالضم ‌به‌ معنى درگذشتن يعنى: درگذشتى ‌از‌ ‌من‌ ‌به‌ فضل خود ‌پس‌ تغيير ندادى نعمت خود ‌را‌ ‌بر‌ من.  
كدر: ‌ضد‌ صفا است، معروف احسان ‌و‌ خوبى.   يعنى: سياه ‌و‌ تيره ننمودى ‌تو‌ احسانت ‌را‌ نزد من.   انسان ‌با‌ اينكه ‌با‌ خداى خود مخالفت كند ‌او‌ ‌از‌ باب رافت ‌و‌ مهربانى ‌كه‌ دارد احسان ‌و‌ افضال خود ‌را‌ ‌از‌ ‌او‌ سلب ‌و‌ قطع نفرمايد ‌و‌ نعم دنيوى ‌كه‌ ‌به‌ ‌او‌ داده است ‌از‌ جاه ‌و‌ جلال ‌و‌ صحت ‌و‌ امان ‌و‌ مال ‌و‌ منال باقى دارد، بلكه تزايد نمايد بلى گاهى ‌از‌ جهت بعضى ‌از‌ مصالح ‌و‌ حكم ‌از‌ ‌او‌ سلب نمايد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ مبتلا ‌به‌ ‌ضد‌ افضال ‌و‌ انعام خود نمايد ‌و‌ اين نيز ‌در‌ مقام خود احسان ‌و‌ لطف است شايد ‌از‌ اين جهت باشد ‌كه‌ اولياى خدا طالب اين نحو ‌از‌ احسان بودند ‌و‌ تضرع ‌و‌ زارى ‌در‌ وقت نزول بليه نمى نمودند.   بدانكه ‌از‌ اين فقرات چنان فهميده ‌مى‌ شود ‌كه‌ قبول توبه واجب ‌بر‌ خداى تعالى نيست اگر عقاب كند بعد ‌از‌ توبه نيز عيب نخواهد داشت ‌و‌ قبيح نخواهد بود اين است ‌كه‌ شهيد ‌و‌ بعضى ديگر برآنند ‌كه‌ توبه ‌ى‌ مرتد فطرى مطلقا قبول نيست ‌نه‌ ظاهرا ‌و‌ ‌نه‌ باطنا ‌و‌ ‌در‌ نظر دارم ‌كه‌ شيخ مرحوم ‌در‌ جواهر علت ‌را‌ ذكر ‌مى‌ كند ‌از‌ براى عدم قبول مطلقا ‌كه‌ خود سبب شده است ‌از‌ براى اين كار ‌به‌ اختيار خود ‌پس‌ قبيح نيست عقاب ‌او‌ ‌و‌ عدم قبول توبه ‌ى‌ ‌او‌ شاهد ‌بر‌ مقال عدم قبول توبه ‌ى‌ فرعون ‌و‌ ‌در‌ بعضى ‌از‌ اخبار استفاده شود ‌كه‌ عدم قبول توبه ‌ى‌ ‌او‌ بالنسبه ‌به‌ بعضى ‌از‌ اخبار بلى خداى تعالى ‌در‌ قرآن ‌مى‌ فرمايد ‌كه‌ وجوب قبول توبه ‌بر‌ ‌او‌ است كسى ‌كه‌ بعد ‌از‌ معصيت توبه نمايد ‌و‌ بعد عمل صالح نمايد شايد اين وجوب قبول نيز تفضل باشد.  
دو مطلب ‌در‌ سابق ذكر نمود يكى اينكه جزاى كردار ‌من‌ آتش است ‌و‌ ديگر اينكه ‌با‌ وجود آنكه جزاى ‌من‌ اين است مع ذلك الطاف ‌و‌ انعام ‌و‌ افضال خدا ‌در‌ دنيا ‌بر‌ ‌من‌ است ‌و‌ تفاوت ننموده است ‌پس‌ عرض نمايد ‌به‌ خدا ‌در‌ مهربانى نمودن ‌به‌ ‌او‌ ‌در‌ آخرت ‌و‌ دفع عقاب اخروى ‌از‌ ‌او‌ نمودن ‌پس‌ فا ‌در‌ قول ‌او‌ فارحم فاء رابطى است ‌كه‌ ربط دهد ‌ما‌ بين ‌ما‌ بعد ‌و‌ ‌ما‌ بين ظرف ‌كه‌ كلمه ‌ى‌ اذ باشد يعنى: رحم نما ‌تو‌ زيادتى زارى نمودن ‌و‌ شدت خوارى ‌و‌ ذلت مرا ‌و‌ بدى حال مرا.  
اى خداى ‌من‌ رحمت فرست ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ ‌و‌ حفظ نما ‌تو‌ مرا ‌از‌ گناهان ‌و‌ كاردار ‌تو‌ مرا ‌به‌ بندگى نمودن ‌و‌ روزى نما مرا ‌به‌ نيكوئى بازگشت نمودن.   استعمال: ‌در‌ لغت طلب عمل ‌و‌ كار نمودن است ظاهر ‌آن‌ است ‌كه‌ مراد ‌در‌ مقام معنى مجازى ‌او‌ باشد يعنى توفيق بده ‌تو‌ مرا.   توبه: ندامت ‌و‌ پشيمانى، فرق ‌ما‌ بين ‌او‌ ‌و‌ انابه ‌آن‌ است ‌كه‌ انابه ترك نمودن معصيت است ‌و‌ توبه ندم است.   تاييد: تقويت ‌و‌ اعانت نمودن است.   عصمت: ‌در‌ لغت ‌به‌ معنى حفظ نمودن است ‌و‌ ‌در‌ اصطلاح ملكه ‌و‌ قوه ‌ى‌ است ‌از‌ جانب خدا ‌كه‌ ‌مى‌ رسد ‌كه‌ ‌بر‌ عبد انعام نمايد ‌كه‌ ‌به‌ واسطه ‌ى‌ ‌آن‌ ترك معاصى نمايد ‌با‌ اينكه ‌او‌ ‌را‌ قدرت ‌و‌ توانائى ‌بر‌ معصيت نمودن است.   استصلاح: طلب صلاح نمودن باب استفعال ‌در‌ مقام ‌به‌ معنى طلب نيست ‌يا‌ ‌به‌ معنى صلاح ‌و‌ ‌يا‌ اصلاح است.  
عافيت: رفع بدى ‌و‌ مكروه.   يعنى: پاك نما ‌تو‌ مرا ‌به‌ توبه ‌و‌ اعانت نما ‌تو‌ مرا ‌به‌ حفظ نمودن ‌از‌

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

ترجمه فارسی صحیفه سجادیه و كان من‌ دعائه عليه السلام فى التذلل لله عز ‌و‌ جل دعاى پنجاه ‌و‌ سوم در‌ رام شدن ‌و‌ منقاد شدن از‌ ترس الهى.
«رب افحمتنى ذنوبى ‌و‌ انقطعت مقالتى، فلا حجه لى». رب منادى محذوف عنه حرف النداء اى: يا‌ رب. افحمتنى، اى: اسكتتنى. يقال: كلمته حتى افحمته، اى: اسكته. يعنى: اى پروردگار من، ساكت گردانيده مرا گناهان من‌ ‌و‌ منقطع شده گفتگوى من، پس‌ هيچ حجتى ‌و‌ دليلى نيست كه‌ به‌ ‌آن مستمسك شوم. «فانا الاسير ببليتى، المرتهن بعملى». البليه بتشديد الياء، ‌و‌ المراد منها العمل لانه يمتحن به‌ فيظهر به‌ خيره ‌و‌ شره. فاطلق المسبب على السبب. ‌و‌ المرتهن على صيغه اسم المفعول من، ارتهنه: اخذه رهنا. اى: الماخوذ بعملى. فالثانيه بمنزله التاكيد للاولى. يعنى: پس‌ منم اسير ‌و‌ گرفتار به‌ عمل خويش ‌و‌ گرو كردار خود. چنانچه تخليص رهن موقوف است بر‌ اداى قرض، همچنين تخليص نفس از‌ عذاب موقوف است به‌ عمل صالح.
«المتردد فى خطيئتى». ‌و‌ متردد ‌و‌ سرگشته در‌ گناه خويش. «المتحير عن قصدى». تحير فى امره، اى: لا‌ يهتدى لجهه امره. ‌و‌ القصد هو الطريق المستقيم. ‌و‌ لعله ضمن- عليه السلام- معنى العدول ‌و‌ الانحراف. اى: المتحير فى امرى مائلا ‌و‌ منحرفا عن الطريق المستقيم. (يعنى:) حيران ‌و‌ سرگشته ام در‌ كار خود در‌ حالتى كه‌ منحرفم از‌ راه راست خويش. «المنقطع بى». على صيغه اسم المفعول. ‌و‌ الباء للتعديه. قال التفتازانى فى حواشيه على الكشاف- فى اواسط سوره البقره فى طى تفسير قوله تعالى: (و ابن السبيل) حيث قال العلامه الزمخشرى: اى المسافر المنقطع به-: ظاهره لفظ اسم الفاعل كانه انقطع عن سفره او‌ رفقته، لكن الحق المنقطع به- على لفظ اسم المفعول- ‌و‌ التعديه بالباء. قال فى الاساس: انقطع به، اذا عجز عن سفره من‌ رفقه ذهبت او‌ دابه قامت، اى: وقفت ‌و‌ اعيت، او‌ اتاه امر لا‌ يقدر ان‌ يتحرك معه. انتهى كلامه. يعنى بريده شده ام ‌و‌ عاجز گشته ام به‌ حيثيتى كه‌ قادر نيستم بر‌ چيزى.
«قد اوقفت نفسى موقف الاذلاء المذنبين». به‌ تحقيق كه‌ بازداشته ام نفس خود را‌ در‌ جاى ذليلان ‌و‌ منقادشدگان. ‌و‌ فى نسخه ابن السكون: «اوقفت»- بالالف- اى: اسكنت. «موقف الاشقياء المتجرئين عليك». «المتجرئين» بالهمزه ‌و‌ الياء المثناه من‌ تحت على صيغه اسم الفاعل من‌ تجرا،
و هو التفعل من‌ الجراه ‌و‌ الاقدام على الشى ء. اى: متسلطين غير هائبين. ‌و‌ فى بعض النسخ: «متجرين»- بترك الهمزه- ‌و‌ هو ايضا لغه فى متجرئين. قال الجوهرى فى صحاحه: الجراه- مثل الجرعه-: الشجاعه. ‌و‌ قد يترك همزته فيقال: الجره- مثل الكره. (يعنى:) ‌و‌ ساكن ساخته ام خود را‌ در‌ جاى بدبختان ‌و‌ دليرى كنندگان بر‌ تو‌ كه‌ هايب ‌و‌ ترسناك نباشند از‌ تو. «المستخفين بوعدك». الوعد يستعمل فى الخير ‌و‌ الشر. يقال: وعدته خيرا او‌ وعدته شرا. (يعنى:) استخفاف كننده ‌و‌ سبك شمرنده به‌ آنچه خبر داده اى از‌ ثواب ‌و‌ عقاب.
«سبحانك! اى جراه اجترات عليك؟! ‌و‌ اى تغرير غررت بنفسى؟!». قال فى النهايه الاثيريه: التغرير هو المخاطره ‌و‌ الغفله عن عاقبه امره. (يعنى:) تنزيه مى كنم تو‌ را‌ خداوندا تنزيه كردنى! چه دليرى است كه‌ دليرى كردم بر‌ آن؟! ‌و‌ چه در‌ خطر ‌و‌ هلاكت انداختن است كه‌ در‌ خطر انداختم نفس خود را؟!
«مولاى ارحم كبوتى لحر وجهى». الكبوه: السقوط للوجه. قاله الهروى فى كتابه. ‌و‌ قال الفيروز آبادى فى القاموس: كبا كبوا ‌و‌ كبوا: انكب على وجهه. ‌و‌ حر الوجه: ما‌ بدا من‌ الوجنه. يقال: لطمه على حر وجهه. يعنى: اى خداوند من، رحم كن بر‌ رو‌ در‌ افتادن من‌ به‌ تمام روى من. ‌و‌ اين كنايه است از‌ سقوط تام.
«و زله قدمى». ‌و‌ لغزش قدم من. «وعد بحلمك على جهلى». اى: تكرم. (يعنى:) ‌و‌ مكرمت نما به‌ بردبارى خود بر‌ نادانى من. «و باحسانك على اساءتى». ‌و‌ به‌ نيكويى كردن خود بر‌ بدكردارى من. «فانا المقر بذنبى المعترف بخطيئتى». پس‌ منم اقراركننده به‌ گناه خود ‌و‌ اعتراف كننده به‌ بزهكارى خود. «و هذه يدى ‌و‌ ناصيتى استكين بالقود من‌ نفسى». استكين، اى: اخضع. (يعنى:) ‌و‌ اينك دست من‌ ‌و‌ پيشانى من، هر‌ چه مى خواهى به‌ جا آر نسبت به‌ ايشان. در‌ داده ام خود را‌ به‌ قصاص كردن از‌ نفس من. «ارحم شيبتى ‌و‌ نفاد ايامى، ‌و‌ اقتراب اجلى ‌و‌ ضعفى ‌و‌ مسكنتى ‌و‌ قله حيلتى». نفد الشى ء- بالكسر- نفادا: فنى. (يعنى:) رحم كن ‌و‌ ببخشا پيرى مرا ‌و‌ به‌ آخر رسيدن روزگار عمر من‌ ‌و‌ نزديك شدن انقطاع مدت زندگانى من‌ ‌و‌ ضعف من‌ ‌و‌ درويشى من‌ ‌و‌ بيچارگى من.
«مولاى، ‌و‌ ارحمنى اذ انقطع من‌ الدنيا اثرى».
اى خداوند من، ببخشاى مرا چون منقطع شود از‌ دنيا اثر من. «و امحى من‌ المخلوقين ذكرى». «امحى»- بتشديد الميم- اصله: انمحى، انفعال من‌ المحو، قلبت النون ميما ‌و‌ ادغمت الميم فى الميم. ‌و‌ فى بعض النسخ: «امتحى» ‌و‌ هو لغه فيه. كذا قال فى الصحاح. (يعنى:) ‌و‌ منمحى ‌و‌ برطرف شود از‌ ميان خلقان ذكر من. «و كنت فى المنسيين كمن قد نسى». ‌و‌ باشم در‌ ميان فراموش شدگان همچو ‌آن كس كه‌ فراموش شده باشد.
«مولاى، ‌و‌ ارحمنى عند تغير صورتى ‌و‌ حالى، اذا بلى جسمى ‌و‌ تفرقت اعضائى ‌و‌ تقطعت اوصالى». الاوصال: المفاصل. (يعنى:) اى خداوند من، ببخشا مرا در‌ هنگامى كه‌ متغير شود صورت من‌ ‌و‌ حال من‌ ‌و‌ كهنه شود تن من‌ ‌و‌ بپوسد ‌و‌ پراكنده گردد اعضاى من‌ ‌و‌ پاره پاره شود بندهاى من. «يا غفلتى عما يراد بى!». اى غفلت من، تو‌ كجايى بيا كه‌ وقت تو‌ است! اين ندا از‌ باب تحسر است. يعنى: اى دريغ از‌ غفلت از‌ آنچه خواسته شده است از‌ من‌ ‌و‌ من‌ به‌ جا نياوردم ‌آن را!
«مولاى، ‌و‌ ارحمنى فى حشرى ‌و‌ نشرى». اى خداوند من، ببخشاى مرا در‌ وقت گرد آوردن اعضاى من‌ ‌و‌ جمع كردن ‌آن ‌و‌ برانگيختن ‌و‌ زنده كردن من‌ در‌ روز قيام قيامت. «و اجعل فى ذلك اليوم مع اوليائك موقفى». اى: الموضع الذى يقف فيه فى يوم القيامه. (يعنى:) ‌و‌ بگردان در‌ ‌آن روز يعنى در‌ روز حشر ‌و‌ نشر جاى ايستادن مرا با‌ دوستان خود. «و فى احبائك مصدرى». اى: مرجعى. يقال: صدر القوم عن المكان، اى: رجعوا عنه. ‌و‌ منه قوله تعالى: (يومئذ يصدر الناس اشتاتا)، اى: يرجعون من‌ مخارجهم من‌ القبور الى الموقف. يعنى: ‌و‌ بگردان در‌ ميان دوستان خود محل بازگشت من. «و فى جوارك مسكنى». ‌و‌ در‌ همسايگى خود ساز جاى آرامش من. «يا رب العالمين». اى پروردگار ماسواى خود از‌ عالميان.

ترجمه فارسی صحیفه سجادیه

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

متن عربی حکمت نهج البلاغه

وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: ‏بَقِيَّةُ ‏السَّيْفِ‏ ‏أَبْقى عَدَداً وَ أَکْثَرُ وَلَداً.

ترجمه فارسی حکمت نهج البلاغه

ترجمه دشتی

و درود خدا بر او فرمود: باقيماندگان شمشير و جنگ، شماره‏شان بادوامتر، و فرزندانشان بيشتر است.

ترجمه فیض الاسلام

امام عليه‏اسلام (در بقاي نسل و فرزندان نيکان) فرموده است: مانده از شمشير (که در کارزار شرافت کشته شده‏اند) از شمار باقي‏تر و از فرزند بيشتر است (مانند فرزندان حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام و پيروان آن بزرگوار که بسيار و باقي و پايدارند به خلاف و دشمنان فرومايه‏اش که با انبوهي اثر و نشانه‏اي از آنان باقي نماند).

ترجمه سید جعفر شهیدی

(و فرمود:) آنچه از کشتار برهد ديرتر پايد و بيشتر زايد.



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

ترجمه فارسی نهج البلاغه وصيت درباره دارايي خود
قسمتي از آن وصيت است: و (پس از من) حسن ابن علي سفارش مرا انجام مي‏دهد (وصي من است) از مال و دارائيم به طور شايسته (طبق دستور شرع در نيازمنديهاي خود) صرف مي‏کند، و به مستحقين و سزاواران مي‏بخشد، و اگر براي حسن پيشامدي نمود (از دنيا رفت) و حسين زنده است وصي من بعد از حسن او است، و سفارشم را مانند او انجام مي‏دهد. و براي دو پسر فاطمه (حسن و حسين عليهماالسلام) از بخشش علي عليه‏السلام آن مي‏باشد که براي سائر پسران علي است از دارائي من به همان مقدار که به ديگر برادران مي‏دهند بردارند و اينکه تصدي اين کار را به دو پسر فاطمه دادم براي به دست آوردن خشنودي خدا و تقرب به پيغمبر اکرم و پاس احترام او و شرافت خويشاوندي با آن حضرت است. و (امام عليه‏السلام) شرط مي‏کند با آنکه تصدي اين مال را به او داده حسن عليه‏السلام اينکه اين مال را به همان طوري که هست باقي بگذارد (نفروشد) و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته و راه نموده شده است صرف نمايد، و شرط مي‏کند که نهالي از زاده‏هاي درخت خرماي اين دهها را نفروشد تا اينکه از جهت روئيدن نخلها زمين آن دهها مشتبه شود (انبوهي درخت بيننده را به گمان اندازد که اين زمين غير از زميني است که پيشتر ديده). و هر يک از کنيزانم را که به آنها، همبستر بودم و فرزندي آورده يا باردار باشد آن کنيز به فرزندش واگذار مي‏شود و از جمله نصيب و بهره او است ام‏ولد يعني کنيز فرزنددار به بهاي وقت به فرزندش واگذار مي‏شود، و چون کنيز به فرزندش واگذار شده آزاد مي‏گردد و اگر فرزند آن کنيز بميرد و خود او زنده باشد نيز آزاد است (و فروش او جائز نيست، زيرا) کنيزي از او برداشته شده، و آزادي (انتقال به فرزند) او را آزاد نموده است (سيدرضي رحمه‏الله فرمايد:) فرمايش آن حضرت عليه‏السلام در اين وصيت: ان لايبيع من نخلها وديه يعني شرط مي‏کند که نهالي از درختهاي کوچک آن ده را نفروشد وديه به معني فسيله نهال خرما است، و جمع آن ودي مي‏باشد، و فرمايش آن حضرت عليه‏السلام: حتي تشکل ارضها غراسا يعني تا اينکه از جهت روئيدن نخلها زمين آن دهها مشتبه شود، اين فرمايش از فصيحترين کلام و نيکوترين گفتار است، و مراد آن است که در آن دهها روئيدن درخت خرما بسيار شود تا اينکه بيننده آنها را غير آنچه که شناخته بود ببيند، و امر بر او اشتباه شود، و (از بسياري درخت) پندارد که اين زمين غير آن زمين است (که پيشتر ديده بود). متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ وَصِيَّةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) بِما يُعْمَلُ فِى أَمْوالِهِ کَتَبَها بَعْدَ مُنصَرِفِهِ مِنْ صِفِّينَ: هذا ما أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِىُّ بْنُ أَبِيطالِبٍ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ فِى مالِهِ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ ‏‏لِيُولِجَنِى‏‏ بِهِ الْجَنَّةَ، وَ يُعْطِيَنِى ‏بِهِ‏ ‏الْأَمَنَةَ. مِنْها: وَ إِنَّهُ يَقُومُ بِذلِکَ ‏الْحَسَنُ‏ ‏بْنُ‏ ‏عَلِىّ‏ يَأْکُلُ ‏مِنْهُ‏ ‏بِالْمَعْرُوفِ‏، وَ يُنْفِقُ مِنْهُ بالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ ‏حَدَثَ‏ ‏بِحَسَنٍ‏ حَدَثٌ وَ ‏حُسَيْنٌ‏ حَىٌّ قامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ، وَ ‏أَصْدَرَهُ‏ مَصْدَرَهُ. وَ إِنَّ لِبَنِى ‏فاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِىٍّ مِثْلَ الَّذىِ لِبَنِى عَلِىٍّ، وَ إِنِّى إِنَّما جَعَلْتُ الْقِيامَ بِذلِکَ إِلَى ابْنَىْ ‏فاطِمَةَ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ، وَ قُرْبَةً إِلى رَسُولِ اللَّهِ، وَ تَکْرِيماً لِحُرْمَتِهِ، وَ تَشْرِيفاً ‏لِوُصْلَتِهِ‏. وَ يَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِى يَجْعَلُهُ إِلَيْهِ أَنْ ‏يَتْرُکَ‏ ‏الْمالَ‏ ‏عَلى ‏أُصُولِهِ‏، وَ يُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَيْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِىَ لَهُ، وَ أَنْ لا يَبِيعَ ‏مِنْ‏ ‏أَوْلادِ ‏نَخِيلِ‏ هذِهِ الْقُرى ‏وَدِيَّةً حَتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً. وَ مَنْ کانَ مِنْ إِمائِىَ اللَّاتِى ‏أَطُوفُ‏ ‏عَلَيْهِنّ‏ لَها وَلَدٌ أَوْ هِىَ حامِلٌ فَتُمْسَکَ عَلى وَلَدِها وَ هِىَ مِنْ حَظِّهِ، فَإِنْ ماتَ وَلَدُها وَ هِىَ حَيَّةٌ فَهِىَ عَتِيقَةٌ، قَدْ أُفْرِجَ عَنْهَا الرِّقُّ، وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ. قالَ السَّيد الشَريف: قَولُهُ عَلَيهِ السَّلامُ فِى هذِهِ الْوَصِيَّةِ أَنْ لا يَبِيعَ مِنْ نَخْلِها وَدِيَّةً، ‏الْوَدِيَّةُ: الْفَسِيلَةُ، وَ جَمْعُها وَدِىٌّ، وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: حَتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً، هُوَ مِنْ أَفْصَح الْکَلامِ، وَ الْمُرادُ بِهِ أَنَّ الْأَرْضَ يَکْثُرُ فِيها غِراسُ النَّخْلِ حَتّى يَراهَا النَّاظِرُ عَلى غَيْرِ تِلْکَ الصِّفَةِ الَّتِى عَرَفَها بِها فَيُشْکِلُ عَلَيْهِ أَمْرُها، وَ يَحْسِبُها غَيْرَها.

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

ترجمه فارسی نهج البلاغه در ستايش پيامبر
سپاس خدايي را که حسهاي ظاهري، او را نتواند دريافت، و هيچ جاي فراگرفتن وي را در خود، برنتواند تافت. ديده‏ها او را نخواهد ديد، و پوششها وي را نتواند پوشيد. به حادث بودن آفريده‏هايش، قديم بودن خود را بيان دارنده است، و با پديد آوردن مخلوقاتش، هستي خويش را نماينده، و با همانند بودن آنان به يکديگر بي همانندي خود را نشان دهنده. خدايي که در وعده خود راست گفتار است، و از ستم کردن بر بندگان به دور و به کنار. با آفريدگانش به داد کار کند، و در حکم خود بر آنان با عدل رفتار کند. نوپديد بودن موجودات گواه است که او هميشه بوده است، و نشان عجزي که در آفريده‏ها نهاده، توانايي او را نموده است، و به نيست شدني که آفريدگان را از آن ناچار ساخته، دليل آرد که خود پاينده است. يگانه است نه به شمار، هميشه است و به خود پايدار، برپاست نه با نگاهدار. ذهنها او را- از روي اوصاف- شناسد و به درک او نرسد، و - نشان خلقت او- هر جا بر وجود وي گواهي دهد، نه آنکه او تنها در آنجا بود. وهمها او را فرا نگيرد، بلکه براي آنها - در ديگر آفريده‏ها- جلوه کرد، و نماياند که او را به تصور نتوانند در آورد، و داوري را به عهده آنها انداخت- تا بدانند
که او را هرگز چنان که بايد نتوانند شناخت-. او نه بزرگي است داراي درازا و پهنا و ژرفا گرديده، و درازي و پهني و ژرفايي، او را داراي جسمي بزرگ گردانيده، و نه تناوري است حدها آن را به نهايت رسانيده و کالبدي ستبرش گردانيده، بلکه بزرگي او در مقام و رقبت است، و عظمت او در قدرت و سلطنت، و گواهي مي‏دهم که محمد (ص) بنده اوست، و فرستاده برگزيده او، و امانتدار پسنديده اوست. درود خدا بر او و آل او باد. او را را حجتهاي الزام کننده فرستاد، و با پيروزي آشکار، و راه پديدار. پس رسالت خود را آشکارا رساند، و- مردم را- به راه راست واداشت و آن راه را بديشان نماياند. نشانه‏ها برپا کرد براي راه يافتن، با چراعهايي روشن. رشته‏هاي- احکام- اسلام را استوار کرد. و دستاويزهاي آن را محکم و پايدار.
از اين خطبه است در صفت آفرينش گونه‏هاي جانداران و اگر در بزرگي قدرت و کلاني نعمت - او- مي‏انديشيدند، به راه راست باز مي‏گرديدند، و از- آتش- سوزان عذاب مي‏ترسيدند، لکين دلها بيمار است و بينشها عيبدار. آيا به خردترين چيزي که آفريده نمي‏نگرند، که چسان آفرينش او را استوار داشته و ترکيب آن را برقرار؟ آن را شنوايي و بينايي بخشيده و برايش استخوان و پوست آفريده. بنگريد به مورچه و خردي جثه آن، و لطافتش، در برون و نهان. چنان است که به گوشه چشمش نتوان ديد، و با انديشيدن به چگونگي خلقتش نتوان رسيد. چگونه بر زمين جنبد و به روزي خود خنبد. دانه را به لانه خود برد، و در قرارگاه خويش آماده‏اش کند. در گرما براي سرماي خود فراهم آرد، و به هنگام درون رفتن، برون شدن را فرا ياد دارد. رزق او پذرفته گرديده و روزي‏اش درخور وي رسيده. نعمت دهنده او را وانگذارد، و پاداش دهنده محرومش ندارد، هر چند بر خشک سنگي باشد صاف و تابان، يا بر سنگي فسرده- در بيابان-، و اگر بنگري در گذرگاههاي خوراک او که- چسان- از بالا و زير- پيوسته است به هم-، و آنچه درون اوست از غضروفهاي آويخته به دنده تا شکم، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش هم، از آفرينش او جز شگفتي نتواني، و در وصف او به رنج درماني. پس، بزرگ است خدايي که او را بر دست و پاهايش برپا داشت و بر ستونهاي - بدنش- نگاه داشت. در آفرينش آن آفريننده‏اي با او انباز نبود، و در خلقت آن توانايي، وي را کار ساز نه. اگر فکرت خود را در گونه‏گون راهها - ي آفرينش- بگرداني تا خود را به نهايت آن راهها رساني، تو را جز اين نشان ندهد که آفريننده مورچه و خرما بن يکي بود، به خاطر دقتي که جدا جدا - در آفرينش- هر چيز به کار رفته است، و اختلاف دقيق و ديرياب که در خلقت هر جاندار با جانداري ديگر نهفته است، و- ميان- کلان و نازک‏اندام، و گران و سبک، و نيرومند و ناتوان، در آفرينش جز همانندي نيست، و خلقت آسمان، و هوا، و بادها، و آب يکي است. پس بنگر در آفتاب و ماه، و درخت و گياه، و آب و سنگ، و شب و روز رنگارنگ، و روان گشتن اين درياها، و فراواني اين کوهها، و درازي ستيغهاي کوه، و گونه‏گوني لغتها و زبانهاي- مردم انبوه-. پس واي بر آن که تقدير کننده را نپذيرد، و تدبير کننده را ناآشنا گيرد. پنداشته‏اند همچون گياهانند که آنان را کارنده‏اي نيست و اختلاف صورتهاشان را سازنده‏اي. در آنچه ادعا کردند حجتي نياوردند. آيا هيچ بنايي بود بي سازنده، يا جنايتي بي جنايت کننده؟
و اگر خواهي از ملخ بگويم که دو ديده سرخ آفريد براي آن، و دو حدقه برايش افروخت چون ماه تابان، و او را گوشي بداد پوشيده و پنهان، و برايش دهاني گشود به اعتدال، و حسي نيرومند و به کمال. و دو دندان پيشين که بدانها ببرد، و دو پاي داس مانند که بدانها چيزي را بگيرد. کشاورزان در کشت خود از آن مي‏ترسند و توانايي راندنش را ندارند، هر چند همه کسان خود را فراهم آرند، تا گاهي که در جچست و خيزهايش روي به کشته آرد، و هر چره خواهش آن است روا دارد، و همه اندام ملخ به اندازه يک انگشت باريک نيست- و اين حقيقتي است-. پس بزرگ است خدايي که آنچه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه او را سجده نمايد، و خوار و فروتن گونه و چهره بر زمين سايد، و از سر تسليم و ناتواني طاعت او بپذيرد، و از بيم و ترس رشته فرمانبري او را در گردن گيرد، و پرنده رام فرمان اوست، پرها و دم زدن آن را شمردن است، و پاهايش را بر تري و خشکي استوار کرده است، و روزي آن را مقدر فرموده، و جنسهاي آن را به شمار در آورده است. اين کلاغ است و اين عقاب، و اين کبوتر است و اين شترمرغ. هر پرنده را به نام آن خواند، و روزي او را پذيرفت و بدو رساند، و ابر گرانبار را بيافريد و باران پيوسته را از آن ببارانيد، و نصيب هر جا را معين گردانيد، و زمين را، از پس آنکه خشک بود، تر کرد، و پس از آن که رستني نداشت گياه از آن برآورد. متن عربی نهج البلاغه

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

ترجمه فارسی نهج البلاغه نکوهش مغيره
از سخنان آن حضرت عليه‏السلام است هنگاميکه بين آن بزرگوار و عثمان جدالي رخ داد، و مغيره ابن اخنس بعثمان گفت: من در برابر او براي دفاع از تو کافي هستم (کينه مغيره با امام عليه‏السلام از اين جهت بود که برادرش ابوالحکم ابن اخنس در جنگ احد بدست حضرت کشته شده بود) پس اميرالمومنين عليه‏السلام به او فرمود: اي پسر رانده شده از رحمت خدا که بعد از او فرزندي باقي نمانده (خير و نيکوئي به يادگار نهاده و بودن فرزند شري مثل تو چنانست که فرزندي نداشته، و اينکه امام عليه‏السلام اخنس را ملعون ناميد براي آن بود که او از بزرگان و منافقين بود و لعن بر منافق جائز است، چنانکه در شرح خطبه نوزده به اين نکته اشاره شد) و اي پسر شجره بي‏اصل و فرع (حسب و نسب لائق) تو خود را برابر من واميداري!! سوگند به خدا کام روا و فيروز نميگرداند خدا کسي را که تو ياورش باشي و نميايستد کسي که تو او را برپا داري، از مجلس ما بيرون شو خدا خير و نيکوئي را از تو دور گرداند، پس تمام کن کوشش (و دشمني) خود را خدا تو را مشمول رحمتش نگرداند اگر (با من) مهرباني کني. متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ کَلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) وَ قَدْ وَقَعَتْ مُشاجَرَةٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ ‏عُثْمانَ‏، فَقالَ ‏الْمُغِيرَةُ ‏بْنُ‏ ‏الْأَخْنَسِ‏ ‏لِعُثْمانَ‏: أَنَا أَکْفِيکَهُ فَقالَ أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ ‏لِلْمُغِيرَةِ: يَا ابْنَ اللَّعِينِ ‏الْأَبْتَرِ، وَ الشَّجَرَةِ الَّتِى لا أَصْلَ لَها وَ لا فَرْعَ، أَنْتَ تَکْفِينِى فَوَاللَّهِ ما أَعَزَّ اللَّهُ مَنْ أَنتَ ناصِرُهُ، وَ لا قامَ مَنْ أَنتَ مُنْهِضُهُ اخْرُجْ عَنّا أَبْعَدَ اللَّهُ نَواکَ، ثُمَّ ابْلُغْ جَهْدَکَ فَلا أَبْقَى اللَّهُ عَلَيْکَ إِنْ أَبْقَيْتَ!

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |

ترجمه فارسی نهج البلاغه معني شبهه
ضرورت شناخت شبهات
شبهه را براي اين شبهه ناميدند که به حق شباهت دارد. اما دوستان خدا نور هدايت‏کننده آنها در شبهات، يقين است. و راهنماي آنان مسير هدايت الهي است، اما دشمنان خدا، دعوت‏کننده آنان در شبهات گمراهي است، و راهنماي آنان کوري است، آن کس که از مرگ بترسد نجات نمي‏يابد، و آن کس که مرگ را دوست دارد براي هميشه در دنيا نخواهد ماند. متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: ) وَ إِنَّما سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّها تُشْبِهُ الْحَقَّ، فَأَمّا أَوْلِياءُ اللَّهِ فَضِياؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ، وَ دَلِيلُهُمْ ‏سَمْتُ‏ ‏الْهُدى، وَ أَمّا أَعْداءُ اللَّهِ ‏فَدُعاؤُهُمُ‏ الضَّلالُ، وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمى، فَما يَنْجُو مِنَ الْمَوْتِ مَنْ خافَهُ، وَ لا يُعْطَى الْبَقآءَ مَنْ أَحَبَّهُ.

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : naiim |
رپورتاژ
فال حافظ
معرفی شرکت اریا منتخب پارسیان
سرویس VOIP
اریا منتخب پارسیان عرضه جوجه شترمرغ بوقلمون
تورهای لحظه آخری ارزان کیش دبی مالزی و تایلند
مبل تالار یا صندلی مبل تالار پذیرایی
قیمت عمل بینی
بلیط های چارتری ارزان قیمت
بهترین روش انتخاب آتلیه عروس
نورپردازی نما و آلاچیق
طراحی سایت اصفهان |طراحی سایت حرفه ای | سئو تضمینی سایت
جاذبه های گردشگری کرمان یاسوج و معرفی تورهای لحظه آخری کیش مشهد
درباره اتوبار گلها تهران
بازی اندروید
هدایای تبلیغاتی
دانلود آهنگ جدید
مدل لباس عروس
چگونگی افزایش زیبایی با جراحی زیبایی
راهکار های یافتن بهترین جراح پلاستیک
همه چیز در مورد جراحی بینی

لینک های مفید
برنامه بدنسازی | آموزش مجازی | بیوگرافی ۹۸ | تجهیزات تالار |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ


.: :.